...قلم!

پنداشت او قلم در دستهای مرتعشش،باری عصای حضرت موسی است.می گفت:اگر رها کنمش اژدها شود.ماران و موران اين ساحران رانده و وامانده را فرو بلعد!می گفت:و از هيبتش هنوز فرعون اگر به تخت نلرزد، ديگر بگو قلم به چه ارزد؟بر کرسی قضاء قاضی بنشسته با جبروتشتمثيل روز قيامت را با وی گفت :برخيز! از اتهام خود اينک دفاع کن!اين آخرين دفاع...پيش از دفاع زندگيت را وداع کن. 

/ 12 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیکران

سلام دومین مطلبی است که از وبلاگ شما میخونم . و جانا سخن از زبان ما میگویی . به این فکر میکردم که فانوس نام زیبایی است برای این تفکرها . فانوس ، یک قلم است و یا شاید قلم یک فانوس است که قلب ، سیاهی را نشانه گرفته و به ارشاد گمراهان همت گماشته . بیشتر بهت سر میزنم و بیشتر خواهم آموخت .

حامد

سلام بابا دیگه خیلی تند رفتی. حرفات درسته ولی یک کم یواشتر.

اشکان

خيلی مثبت نوشتی اميدوارم هميشه همينطور باشی .

آرزو مهرنوش

به نام همه پشت کنکوری های دنيا. ملیکا جون شعرای خيلی قشنگی می نويسی .به ما هم سر بزن .ما با تو تبادل لينک می کنيم

سکوت

سلام دوست گل گرمای پرتو های افکارت را بر دلنوشته هايم حس کردم و لذت بردم . بی صبرانه سراغت آمدم و از نوشته هايت سبد سبد گرما به اعماق قلبم بردم آزاد و سربلند باشی

حامد

سلام. ميبينم که قالب وبلاگت رو عوض کردی. پيروز باشی و کامياب

آنا

سلام عزيزم. ببخشيد که دير بهت سر زدم. ممنون که اومدی و تولدمو تبريک گفتی ايشالا جبران کنم. ولی حتما خبر بده کی هست؟؟؟ يه مدت نبودی؟ حالت که خوبه؟ پات چطوره؟

مليکا

مرسی آنا جون... پام بهتره... دارم دوباره شروع می کنم ولی اين دفعه با احتياط و آروم آروم...