فانوس دریای پارس

نام وبلاگ فانوس بود که برای پاسداری از نام تاریخی خلیج پارس نام آن را فانوس دریای پارس می گذارم

  

زن از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بسته ای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد.

 سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری زن باخود فکر کرد:

چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود.

 

تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد

   ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت

 در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت

 زن زیر لب گفت واقعا"که....

 

زن کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بود

نیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه به زن توجهی داشته باشد.

زن که کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام .

 

بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم

 تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد

 اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کرد و

 نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد.

 زن که حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد

 

کمی گذشت ....زن در هواپیما نشسته بود

 و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .

تصمیم گرفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود

 بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد....

 

او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد

اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود.

آری دنیا از دریچه ذهن زن خاکستری بود...

نوشته شده توسط ملیکا شریعتی یار در شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()