فانوس دریای پارس

نام وبلاگ فانوس بود که برای پاسداری از نام تاریخی خلیج پارس نام آن را فانوس دریای پارس می گذارم

 

زلال آبی آب هم نبود شايد...نمی دانم چه بود! برگ زرد خزان را 

می مانست بی خشکی و تردی.. و بوی خاصی هم نداشت تا برايتان

توصيف کنم، بويش مانند آبی آب بود اينبار! و من تنهاتر از هميشه

 ناگهان خود را در مقابل هجوم رعد آسايش بی پناه يافتم و موج خفيفی

کم کمک لرزاند تمام جانم را و ...چشم که گشودم ديگر از او خبری نبود

و جالب اينجا بود که از خودم هم خبری نبود ...

من گم شده بودم! او مرا با خود برده بود.

و چه سبک شده بودم بی خودم!

با خود انديشيدم: چندان هم بد نشد، دست و پاگير بودم.

 و البته محدود هم بسيار... به سبکی يک پر بودم و به گسترش يک روح....

چي؟!!!! به گسترش يک روح؟!!! روح؟!!!

من يک روح هستم؟... آه بله! من مرده بودم!

 و چه راحت جدا شده بودند

اين دو معشوق! شنيده بودم  بسيار سخت است!!

يادم می آيد قبلا ها هر که می خواست از يک جدايی سخت صحبت کند 

و مثالی بزند می گفت: انگار می خواستند جانش را از بدنش جدا کنند.

 ولی برای من که با يک برق گرفتگی خفيف تفاوتی نداشت که!

آها فهميدم !

من حتما در قيد حيات که بودم انسان پاک و صالحی بوده ام...

ولی نه خودم که از خودم خبر دارم اينطور نبود که!

پس چرا اينقدر راحت بود؟!

اصلا چه فرقی می کند که چرا راحت جان دادم؟

مسئله اينه که بالاخره جان دادم حالا چه بهتر که زجر نکشيدم .

خدا را هم شکر! خلاصه ديدم خيلی سبکم..

کافی بود اراده کنم تا اينکه تا قلب آسمان هم بروم. ....

چه حرفی زدی مليکا؟ خوب پس معطل چی هستی خوب برو ديگه!

و رفتم اوووووو.... يو هوووووووووووو...چه سرعت سرسام آوری داشتم!!!!

 چه عالی بود... تا حالا تجربه نکرده بودم !

 رفتم تا اوج آسمان!رفتم تو قلب ابرها! جايی که هر کوهنودی آرزو داره بره!

تنها فرقش اين بود که کوهنوردها بايد

 با زحمت قدم به قدم ...سنگ به سنگ...گرده به گرده...بروند تا برسند

و من تو يک چشم به هم زدن بدون هيچ زحمتی رسيده بودم به قلب ابرها!

و البته يک شباهت هم داشت

و آن هم اينکه وقتی کوهنورد هم می رسد وسط ابرها،

۷۰ تا ۸۰ درصد روحه تا جسم.

و......

 

نوشته شده توسط ملیکا شریعتی یار در دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ | لینک ثابت نظرات ()