فانوس دریای پارس

نام وبلاگ فانوس بود که برای پاسداری از نام تاریخی خلیج پارس نام آن را فانوس دریای پارس می گذارم

پنج سالی می شود که فانوسی ساختم از جنس دل و ذهن ملیکا... اینجا را دوست دارم. فانوسم، هر چند کم نور ولی دلم را روشن می کند. با فانوس دوستانی یافتم همه از دیار روشنایی، همه از تبار باران... می دانید، من همیشه خوشبخت بود ه ام با خودم می گویم: چه خوشبختی ای بالاتر از بودن و فرصت زندگی داشتن؟ من همیشه گفته ام  زندگی زیباست حتی در بیمارستان، حتی در بهشت زهرا! نخندید! باور کنید من گاه در بهشت زهرا بیشتر زندگی را بوییده ام تا در شهر!   آری زندگی را دوست دارم، همانطور که هست!  راستی چرا ما اینقدر می خواهیم آن را عوض کنیم؟ به گفته ی سهراب که:

و نخواهیم که مگس از سر انگشت طبیعت برود

و نخواهیم که پلنگ از در خلقت برود بیرون

و بدانیم که اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

دوستی بزرگ از جنس آب شیرین می گفت: ما ایده آلیستها همیشه ناراضی هستیم! دکتر شریعتی هم می گوید: ایده آلیست همواره گرسنه است و رآلیست از سیری مسموم می شود... راستش، از ایده آلیست بودن، به تازگی سرد شده ام.  می خواهم دنیا را همینگونه، بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم. مدتهاست دلم می خواهد راهبه شوم! ولی نه آن راهبه ی تارک دنیا! دنیا را دوست دارم. دنیا لبریز از خوشبختی و خوشحالی و فراوانی و اهورایی لذت بردن و  شادابی است. دنیا را دوست دارم چون می توانم بیاموزم و درخت روحم قد بکشد! راهبه شدن یعنی پاک بودن! پاک اندیشیدن! پاک نگاه کردن! پاک دوست داشتن! راهبه شدن یعنی زیبایی های زندگی را برای آنها که دلشان در بیمارستان تاریک بد باوری و کج داوری بستری شده، از نو تفسیر کردن! بعضی ها از من می پرسند: ملیکا یعنی چی؟ و من می گویم یعنی: پادشاه. و راهبه شدن یعنی پادشه خوبی ها!

آری سهراب جان! چه زیبا گفته ای:

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب پنجره ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است

و من تعجب می کنم وقتی چاووشی می خواند:...آآ! دقیق جمله اش را به یاد ندارم. تو این مفهوم که: " زندگی چی داشته که من ندیدم؟!  "وقتی داشتم این موزیک غمگین را گوش می کردم، یکدفعه خنده ام گرفت! گفتم: آقای چاووشی اگر من 115 سال عمر کنم و بخواهم فقط لیستی از زیبایی های زندگی تهیه کنم، عمرم کفاف نخواهد داد! همین نوشتن! خواندن! آموختن.. بهتر و بهتر شدن! خودش بهشت است!

بهشت را باید داشت

بهشت را باید دید

بهشت در جلوی چشم من و توست

در  لبخند معصوم کبوتر

در تپش قلب درخت

در لولیدن کرم، پشت برگ حسن یوسف

در نگاه نگران مادر

در دستان زحمت کشیده ی پدر

بهشت همین جاست

خانه ی من

خانه ی تو

دنیا بهشت است 

بهشت را باید ساخت...

نوشته شده توسط ملیکا شریعتی یار در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ | لینک ثابت نظرات ()