فانوس دریای پارس

نام وبلاگ فانوس بود که برای پاسداری از نام تاریخی خلیج پارس نام آن را فانوس دریای پارس می گذارم

ديشب در خواب ديدم که شمع هايی که از آن من است در جايی

مقدس و پاک روشنند و به ناگاه تمامی آنها خاموش شدند جز

بزرگترين وپر نورترين آنها... کسی در گوشم خواند : اين شمع

خداست ، با آن می توانی تمام شمع های خاموشت را دوباره روشن

نمايی.... و بيدار شدم! امشب در وبلاگی به طور اتفاقی مطلب زير را

خواندم..... ملکه اشک بر پيشانی پادشاه چشم بوسه زد:

چهار شمع به آرامی می سوختند محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود

که صدای آنها شنیده می شد .

شمع اولی گفت من (صلح) نام دارم

و هیچ کس نمی تواند مرا روشن نگه داردو یقین دارم که به زودی

خاموش خواهم شد پس شعله آن به سرعت کم و سپس خاموش

شد

دومی گفت من (ایمان) نام دارم

احساس میکنم دیگر کسی وجود مرا ضروری نمی داندو لزومی

ندارد که بیش از این شعله ور بمانم.وقتی سخنش به پایان رسید

نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

 

نوبت به شمع سوم که رسید با ناراحتی گفت:

نام من (عشق ) است

من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم.و مردم مرا کنار گذاشته اند و

اهمیت مرا درک نمی کنند و حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را

هم فراموش کرده اند.

طولی نکشید که او هم خاموش شد.ناگهان دخترک وارد اتاق شد و

دید از چهار شمع سه تا خاموش شده،دخترک گفت چرا شما روشن

نیستید؟شما که قرار بود نا وقتی که تمام میشوید روشن بمانید و

سپس شروع به گریه کرد.

در این هنگام شمع چهارم گفت:نگران نباش! تا زمانی که من روشنم

میتوانی با من آن سه شمع دیگر را دوباره روشن کنی.

من  ( امید ) نام دارم .

دخترک با خوشحالی آن را برداشت و سه شمع دیگر را روشن کرد.

و امید شعله ای است که نباید خاموش شود...؛ زیرا با امید،عشق و

صلح و ایمان را باز خواهیم داشت .

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

 کلامی از پابلو نرودا ــ نويسنده شيليايی  

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی ٬

اگر چیزی نخوانی ٬

اگر به اصوات زندگی گوش فرا ندهی ٬

اگر از خودت قدر دانی نکنی .

.

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانیکه خود باوری را در خودت بکشی ٬

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

.

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی ٬

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روز مرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی ٬

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

.

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت ٬

از احساسات سرکش ٬

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند

و ضربان قلبت را تند تر می کنند ٬

دوری کنی ...

.

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامیکه با شغلت ٬ یا عشقت شاد نیستی ٬ آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی ٬

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...

.

امروز زندگی را آغاز کن !

امروز مخاطره کن !

امروز کاری بکن !

نگذار که به آرامی بمیری ...

شادی را فراموش نکن !

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

کوهستان يعنی من يعنی تو يعنی ما...
يعنی جذبه ای که زندگی را اوج می بخشد...
کوهستان یعنی آسمانی دیگر، زمینی دیگر، آفتاب و سایه ای دیگر....
شگفتا ...کوهستان یعنی اقلیمی دیگر...ایزدا ! چه زیباست این جذبه ی دائم..چه زیبا وبهت انگیز! چه والا است زیبائیش..والا و شگفت آور....این بهشت کوهنوردان ...کوهستان...پر غرور و سرکش و روشن...جاودان پوشیده از اسرار...این گهواره فرسوده آفاق...
.
.
ما برای فتح می آییم....

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

به ياد داشته باشيم که:

 طبيعت می خواهد ما خوشحال ،تندرست ، محبوب و ثروتمند

باشيم و هر گونه انحرافی از اين وضعيت علامتی است برای

ضرورت يک اقدام اصلاحی.

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

 

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

                                 

                               شعار اعتماد به نفس:

                    *" خوب شو! بهتر شو! بهترين باش!"*

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

روز عجيبی بود....انگار مرده بودم ...گويی روحم به مرخصی رفته بود...قادر به

انجام هيچ کاری نبودم ... در واقع حوصله انجام هيچ کاری را ندا شتم ... با

اينکه مثل هميشه هزار تا کار رو سرم ريخته بود ولی هيج محرکی نمی يافتم

که مرا وادار به حرکت کند... هميشه ورزش محرک من بوده ولی امروز هيچ

محرکی برای ورزش کردن هم نمی يافتم ... گويا خسته از خواب بيدار شده

بودم ... گويا اين آخرين روز عمر من است... نه، گويا اصلا به دنيا نيامده بودم...

تمام لحظات ناب امروز را که می توانست يک روز زيبا و تحسين بر انگيز را

بسازند، ريلکس و آرام سر می بريدم و در سياه چال نيستی و عدم می

انداختم....تدريسم را کنسل کردم و ..... يکی از آن هزار تا کار را نيز انجام

ندادم... فقط خودم را در اتاقم حبس کرده بودم و پای کامپيوتر به وبلاگهای

مختلف سرک می کشيدم و ... تا اين که صبح شب شد و من همچنان بی

حرکت و بدون يافتن دليلی برای عدم حرکتم.... منفعل در وبلاگها سرگردان....تا

اينکه يافتم:بله در يک وبلاگ زيبا به نام "هرانک" محرکم را يافتم:

"هيچ قله ای خود را به زير پای هيچ کوه نوردی نمی کشاند  مگر اينکه کوه

نورد آن را با گامهای استوار و خستگی ناپذير خود ،فتح کند...هيچ حادثه ناب و

زيبايی در زندگی حادث نمی شود مگر آنگه خود ما حرکت کنيم و آن حادثه ناب

و زيبا را بيابيم"

بله همينطور است اين ما هستيم که بايد حرکت کنيم ... در سکون هيچ چيز

يافت نمی شود مگر پوسيدن و تباهی! هيچ کس از مرداب توقع آبی گوارا ندارد  و

تعفن آن خفه ات ميکند .....پس بايد حرکت کرد به نيت حرکت به مقصد حرکت

به سمت حرکت...بايد جاری شد همچون رود و سبز شد همچون گياه ... بله

اين ما هستيم که بايد حوادثی  که چشم انتظارشان هستيم را بيابيم ،آنها پا

ندارند که خودشان بيايند، اين ما هستيم که پا داريم و بايد حرکت کنيم و

حواذث ناب را بيابيم و اگر نيافتيم  نه تنها نااميد نشويم که آن حوادث زيبا را

خود بيافرينيم  .... و آنگاه است که راز آفرينش را خواهيم دانست و خود خالق

خواهيم شد... خالق هر آنچه که آرزو منديم و خواهان آنيم.بله برای رسيدن به

قله بايد راه ها را پيمود ... قله به پايين نمی آيد تا در زير پای ما قرار گيرد اين

کوه نورد است که بايد صعود کند و اوج بگيرد تا قله ها را درنوردد و فاتح قله ها

شود! پس بياييد تا به آفريدن معتقد باشيم نه به تقدير ... و خودمان معمار

ساختمان تقدير خود باشيم...

 

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()