فانوس دریای پارس

نام وبلاگ فانوس بود که برای پاسداری از نام تاریخی خلیج پارس نام آن را فانوس دریای پارس می گذارم

وقتی مسئولین شرکت گندم کانزاس متوجه شدند که مادران فقیر با پارچه های بسته بندی گندم شرکت آنها برای بچه هایشان لباس می دوزند، شروع به استفاده از پارچه های طرح دار برای بسته بندی گندمشان کردند تا بچه های فقیر لباسهای زیباتری داشته باشند. و در کمال مهربانی کاری کردند که آرم شرکت در نخستین شستشو به راحتی پاک شود. آری گاهی می توان با اندیشه ای مهربان، تبسم را بر لبان نیازمندان آورد.

یادم می آید برای عیادت سالمندان به کهریزک رفته بودم و برای آن بزرگواران که مورد بی مهری روزگار و آشنایان قرار گرفته بودند، خوراکی برده بودم. پیرزنان دوست داشتنی را می بوسیدم و پای درد و دلشان هر چند زمانی کوتاه، می نشستم. در یک اتاق پیرزنی مهربان و دلشکسته صدایم کرد و گفت: دخترم می شود بار دیگر که آمدی برایم دمپایی بخری؟ دستانش را گرفتم و گفتم: حتما مادر جان. چشم. 

بعد با لبخند تأکید کرد که حتما: دمپایی آبی کمرنگ باشد.

با لبخند پاسخ دادم: باشه مادر جان. آبی کمرنگ!!! دمپایی آبی کمرنگ می خرم.

داشتم اتاق را ترک می کردم که پیرزن جلوی در که به نظر جوان تر می آمد صدایم کرد و در گوشم گفت: دروغ می گوید. این زن کور است‌!!!😔 اصلا رنگها را نمی بیند...

می دانم این خاطره ربطی به خلاقیت مهربان نداشت ولی... به چشمان به راه مهربانی ما ربط داشت.

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

آزادی! 

واژه ای همیشه آشنا در تمامی فرهنگها و در تمامی ادوار تاریخی تا به امروز. 

آزادی مقوله ای همه جا حاضر است. همه جا صحبت از آزادی است. همیشه هم بوده است. از فیلسوفان و روانشناسان و جامعه شناسان و سیاستمداران مخصوصا تا عوام و رانندگان تاکسی و مسافرانشان به طور عمیق درباره ی آزادی بحث می کنند.

در حقیقت کلماتی وجود دارند که نیاکان دور ما، آنها را از اعماق زبان بیرون کشیده اند و با سنگ چخماق تراشیده اند. امروز، زبان هنوز پر از چنین کلماتی است و ما بدون دغدغه آنها را به اطراف می پراکنیم و ساده لوحانه گمان می کنیم این ذخیره تا مدت های طولانی سرشار خواهد ماند.

*آزادی یکی از این کلمات است*

معنای آزادی هنوز هم پس از هزاران سال برای ما به آسانی قابل درک است. 

اگر کشوری مورد حمله ی بیگانه قرار گیرد و قدرت را به یک دولت دست نشانده دهد. یک نوعی از نبود آزادی به وجود می آید. که در رنج آن همه ی مردم آن کشور شریک هستند.

انسانی که به بردگی کشیده شده، با او همچون ابزاری فاقد اراده رفتار می شود. همچون یک زندانی که حق بیرون آمدن از چهار دیواری زندان را ندارد. و این برده از آزادی اراده ای که شایسته ی شأن آدمی است، محروم می شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

امشب می خواهم یکی از شعرهایم از کتاب* تو رنگین کمان آسمان باش* را برای شما بنویسم. به گمانم این نخستین شعر از کتابم باشد که وارد وبلاگ ده ساله ام می شود.

ده سال گذشت... ۱۳۹۵ چه زود گویا رسید و عمر با چه سرعتی می گذرد. فراتر از سرعت صوت و حتی سرعت نور...

 تنگ بلور دل، صفحه ۵۲

دل من یک حفره

که پر از سنگ شده است

سنگ های ریز و درشت می آمد

تا دلم را شکند

.......

غمی نیست مرا

با کمی سیمان گذشت

قل قل چشمه ی مهر

خانه ای باید ساخت

این همه سنگ مهیا شده است...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

زندگی وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله ی گرم امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست...

نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

هیچ انسانی از آزار دادن انسان دیگر لذت نمی برد،

مگر اینکه بیمار روانی باشد،

یا خداوند خدا مدتها پیش از کویر دلش کوچ کرده باشد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

            **** از دلخوشی دادن به خود بپرهیزیم****

اگر خود را در معرض خطر نبینیم و برآشفته نشویم٬ به فکر تغییر و تجدید نظر نمی افتیم.

مادام که نگران و برآشفته نشویم٬ برای تغییر انگیزه ای به دست نمی آوریم. پس نخست باید از توجیه خودمان و بهانه تراشی دست بشوییم. 

باید با خود روراست باشیم و به سراغ منشا مسئله برویم و مشاهده اش کنیم. اگر چنین نکنیم انرژی لازم برای تغییر ایجاد نمی شود.

باید پس از رو به رو شدن با درد و رنج چون صاعقه ای از جا پرید و در جهت درمان و اصلاح گام برداشت.

برای درد نباید به دنبال مسکن بود. باید بگذاریم درد از طریق نظام عصبی مان این پیام را به مغز انتقال دهد که یک ناهنجاری و عدم تعادل در جایی انرژیمان را به حالت انسداد در آورده و جلوی حرکت و پیشرفت را گرفته است.


نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

پیروزی در زندگی روزمره بیشتر بستگی به این دارد که چگونه ذهن خود را شناسایی و مدیریت کنیم.  

به این بستگی دارد که چگونه ذهن خود را هدایت کنیم. در ذهن همواره یک سری عقاید ثابت وجود دارد. یعنی یک سری افکار همیشگی که ذهن ما بیشتر روی همین افکار همیشگی قفل شده و مانده است و البته

همین افکار همیشگی هستند که به نوعی سرنوشت ما را با اقتدار رقم می زنند.

.... حالا این عقاید ثابت یعنی چه؟!!!

..... : یعنی آنطوری که ما ذهنمان را مجبور می کنیم یا وا می داریم که به مسائل نگاه کند.

.... :یعنی آنگونه که ما به خودمان تلقین می کنیم تا با رویدادها برخورد کنیم. آنگاه سبب یک کنش شویم. 

( توضیح: از لحاظ علم سمیوتیک بین رویداد و کنش تفاوت است. رویداد به اتفاقی گفته می شود که کنشگر در آن دخالتی ندارد ولی کنش عملی است که کنشگر خود سبب رخداد آن شده است و عامل آن می باشد.)

این مهم نیست که تا چه حد گمان کنیم افکار ما مفید یا سازنده یا مثبت هستند. مهم این است که ممکن است درگیر یک دور باطل گول زننده شده باشیم. 

این مطلب هم در مورد افراد، هم یک خانواده و هم یک جامعه درست است. اجازه بفرمایید تا موضوع را بازتر کنم.

ذهن آدم بسیار شگفت انگیز است. از پیشرفته ترین رایانه ها هم قوی تر عمل می کند. اگر ما به ذهنمان بگوییم که موضوعات را آنطور که می خواهیم ببیند زود اطاعت فرمان می کندو تمام شواهد و دلایل واقعی و غیر واقعی درستی روشی را که ما برای دیدن موضوعات به او دیکته کرده ایم پیدا می کند!!!! شگفت انگیز است نه؟!

قدرت ذهن ما واقعا بی مانند است ولی همین قدرت می تواند به تعداد دفعات بسیار ما را به راههای محدود و کور هدایت کند.

پس پیروزی برابر است با عدم محدودیت. عدم محدودیت ذهن. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

هرگز نمی توان شالوده ی پیروزی را بر پایه محدودیت بنا کرد.

Image result for Get the EDge

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

 

ای مرغک اسیر! 

به بالهای ناتوان و پروازهای در قفس مرغ اسیر دیگری چشم مدوز...  

به ترانه هایی که در قفس می خواند گوش مده... 

قفست را به قفس آهنین او نزدیک مساز...

خود را در دو زندان گرفتار مکن...

ای تو که جوشان حیاتی و سرشار زندگی

از این کویر خشک و تافته به شتاب بگذر...

خود را به چشمه ی آبی، سایه ی درختی، پناه استوار کوهی برسان...

خود را به آفتاب و بهار بکشان تا برویی و بشکفی!

چه سود؟!

ای خویشاوند غریب من چه سود؟!

نشستن و چشم به در آهنین زندانی دوختن که در آن خویشاوند تو 

به زندان ابد محکوم شده است؟!

چه سود؟!

به خانه ات برگرد

و مرا در سلول خویش تنها بگذار!

تو نمی دانی برای یک زندانی که حق ملاقات ندارد،

احساس اینکه خویشاوندش به ملاقات او آمده

و در انتظار دیدن او که هرگز دری را به رویش نخواهند گشود نشسته است،

چه رنج طاقت فرسایی است!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

 

 

هزینه ی سفر هر حاج آقا و حاج خانم، به راحتی دست کم دو کودک کار را به مدرسه بر می گرداند!

 ا

 

 

گویند کویر انتهای زمین است...پایان سرزمین حیات است... خدایا کویر فرهنگ مردمم را باران آگاهی و بیداری عطا فرما! آمین!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

وقتی پای احساست بی حس می شود،

وقتی درد تا مرز تنهاییت رسوخ می کند،

وقتی هق هق گریه لالایی شبهایت می شود،

وقتی دلتنگی سطر سطر زندگیت را رقم می زند،

آنگاه فقط دلت تمام شدن می خواهد

یک ملحفه ی سفید، 

که رنگ پریدگی سالها شکنجه را بپوشاند...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

خرم در زبان پارسی هر چیزی است که خوشی و شادی را برای انسان  آورد.به این دلیل هم بهار و باغ و بوستان را خرم می نامیم، چرا که برایمان شادی و نشاط می آورد.واژه ی دین از دینه ی  اوستایی می آید به معنای وجدان آدمی. خرم دین به معنای دینی است که در کنار انسان ساز بودنش مایه ی شادی و نشاط انسان شود. در گاتای زرتشت آمده است: هر چه انسان خرمی  بیشتری طلبد، اندوه اهریمن بیشتر شود.

نهضت خرم دینان، نهضتی بزرگ در تاریخ ایران است، چرا که روحی ملی گرایانه و میهن دوستانه وضد بیگانه ی متجاوز را در کالبد ایران دمید.

معنی واژه ی بابک در واژه نامه ی پهلوی از پاپک گرفته شده است به معنای پدر عزیز و کوچک.و نام و معنایی کامل ایرانی است.پاپک خرم دین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان است.

بابک از نژاد آریایی و مسکنش آذر آبادگان بود. هدف مقدس او براندازی سلطه ی عرب متجاوز به خاک پاک ایران زمین بود .  همانطور که فرزندان بابک خرمدین هم هشت سال جنگیدند تا یک وجب از خاک مقدس مام میهن را به تجاوز و غارت نبرند ایرانی هماره ایرانی است. زیر هر پرچمی که باشد هماره ایران ناموسش است. شرفش است.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

داﺳﺘﺎن ﺗﺸﻨﻪ ﺷﻨﺎس :ﯾﻪ ﻣﺮد ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ و داﻧﺎ، ﯾﻪ ﺑﺮدﻩ را ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻲ ﺑﺎﻻﯾﻲ ﻣﻲ ﺧﺮد. دوﺳﺘﻬﺎش ﺑﻬﺶ ﻣﻲ ﮔﻦ: " ﺗﻮ ﺑﺮای ﭼﻲ ﺑﺮای اﯾﻦ ﺑﺮدﻩ اﯾﻨﻘﺪر ﭘﻮل دادی؟ "ﻣﺮد ﻣﻲ ﮔﻪ :" آﺧﻪ اون ﺗﺸﻨﻪ ﺷﻨﺎﺳﻪ! "دوﺳﺘﻬﺎش ﺗﻌﺠﺐ ﻣﻲ " : ﻛﻨﻦ و ﻣﻲ ﮔﻦ :" ﯾﻌﻨﻲ ﭼﻲ؟ " ﻣﺮد ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ ﻣﻲ ﮔﻪ ﯾﻌﻨﻲ اون ﻫﺮ ﻛﺴﻲ رو ﻛﻪ واﻗﻌﺎ" ﺗﺸﻨﻪ ﺑﺎﺷﻪ ، ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺑﺪﻩ! " دوﺳﺘﻬﺎش ازش ﻣﻲ ﺧﻮان ﻛﻪ اﯾﻦ رو ﻧﺸﻮﻧﺸﻮن ﺑﺪﻩ. ﻣﺮد ﯾﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﻲ ﻣﺠﻠﻞ، ﺗﻮی ﺑﺎﻏﺶ، ﻣﻲ ﮔﯿﺮﻩ و ﻣﻲ ﮔﻪ آﺷﭙﺰ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﻏﺬای ﺷﻮر درﺳﺖ ﻛﻨﻪ و ﻫﯿﭻ آﺑﻲ ﻫﻢ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﮕﺬارﻩ! ﺑﻪ اون ﺑﺮدﻩ ی ﺗﺸﻨﻪ ﺷﻨﺎس ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻪ ﻛﻪ ﻛﻨﺎر ﺳﻔﺮﻩ ﺑﺎﯾﺴﺘﻪ! ﻣﻬﻤﻮﻧﻬﺎ ﻣﻲ آن و ﻏﺬا ﻣﻲ ﺧﻮرن و ﺗﺸﻨﻪ ﻣﻲ ﺷﻦ. اوﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﻣﺮد ،ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ ﻣﻲ ﮔﻦ : " ﻣﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻲ اﯾﻦ ﺑﺮدﻩ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﻨﺎﺳﻪ ﭘﺲ ﭼﺮا ﺑﺎ وﺟﻮد اﯾﻨﻜﻪ ﻣﺎ اﯾﻨﻘﺪر ﺗﺸﻨﻪ ﻣﻮﻧﻪ، اون ﺗﺸﻨﮕﻲ ﻣﺎ رو ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻧﻤﻲ دﻩ و ﺑﺮاﻣﻮن آب ﻧﻤﻲ آرﻩ؟ ﻣﺮد ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ از ﺑﺮدﻩ ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻪ : " اﯾﻨﻬﺎ ﺗﺸﻨﻪ ان؟! " ﺑﺮدﻩ ی ﺗﺸﻨﻪ ﺷﻨﺎس ﻣﻲ ﮔﻪ : " ﻧﻪ! ﺗﺸﻨﻪ ﻧﯿﺴﺘﻦ! " ﯾﻪ ﻣﺪت ﻣﻲ ﮔﺬرﻩ و دوﺑﺎرﻩ ﻣﻬﻤﻮﻧﻬﺎ ﻛﻪ ﻃﺎﻗﺘﺸﻮن از ﺗﺸﻨﮕﻲ ﻃﺎق !ﻣﻲ ﺷﻪ ﺑﻪ ﺑﺮدﻩ ﻣﻲ ﮔﻦ : " ﻣﺎ آب ﻣﻲ ﺧﻮاﯾﻢ! ﺑﺮو آب ﺑﯿﺎر ﺑﺮدﻩ ﺑﻪ ارﺑﺎﺑﺶ ﻣﻲ ﮔﻪ : " ﻧﻪ! اﯾﻨﻬﺎ اﻟﻜﻲ ﻣﻲ ﮔﻦ ﻛﻪ " " !ﺗﺸﻨﻪ ان! اﯾﻨﻬﺎ ﺗﺸﻨﻪ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﺑﺎر اﯾﻦ ﺧﻮاﺳﺘﻪ از ﻃﺮف ﻣﻬﻤﻮﻧﻬﺎ، ﺗﻜﺮار ﻣﻲ ﺷﻪ و ﻫﺮ ﺑﺎر ﺑﺮدﻩ از آوردن آب ﺧﻮدداری ﻣﻲ ﻛﻨﻪ. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻜﻲ از ﻣﻬﻤﻮﻧﻬﺎ ﻛﻪ دﯾﮕﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺗﺸﻨﮕﻲ رو ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺮ آب ﻛﻨﺎر ﺣﻮض ﺣﯿﺎط ﻣﻲ دوﻩ و ﺳﺮش رو ﻣﻲ ﮔﺬارﻩ ﻟﺐ ﺷﯿﺮ آب و ﯾﻪ دل ﺳﯿﺮ آب ﻣﻲ ﺧﻮرﻩ! ﺑﺮدﻩ ی ﺗﺸﻨﻪ ﺷﻨﺎس ﺟﻠﻮ ﻣﻲ رﻩ و ﺑﻪ ارﺑﺎﺑﺶ ﻣﻲ ﮔﻪ : " آﻫﺎن! ﺣﺎﻻ تشنه بود. ﺑﻪ اﯾﻦ ﺣﻜﺎﯾﺖ ﺧﻮب ﻓﻜﺮ ﻛﻨﯿﺪ دوستان من! در پست قبلی برایتان از کویر نوشتم و پاهای تاول زده و هیچستان شن و عطش... وقتی در کویر بودم و تشنه, خدای کویر صدایم راشنید و از أسمان پر ستاره ی کویر ندایی آمد و این حکایت را از زبان ماه همیشه زیبا برایم آرام آرام زمزمه کرد. عزمم را جزم کرده ام راه کوهستان را بیابم! و خدا را چه دیدید شاید هم راه آسمان را بیابم. خدا را شکر که عزمم جزم است و خدا هم هماره با ماست. پس حرکت. نه حرکت برای حرکت. نه حرکت به هدف حرکت. که حرکت به هدف اوج گرفتن تا آسمان هفتم... تا بالای هر چی ابر است. اما گمان نکنید شما را فراموش می کنم. هرگز! پیمان می بندم که گزارش سفرم را برایتان حتما بنویسم. اگر دوست داشتید شما هم عزمتان را جزم کنید که راهی کوهستان و آسمان شوید. کویر جای ماندن نیست. البته اگر برده ی تشنه شناس تشخیص دهد که شما هم تشنه اید. مانند من!!!

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

گم شده ام در این کویر... گم شده ام در هیچستان کویر.... گم شده ام در هیچستان شن و عطش.. . نمی دانم چند قرن است که آواره ی این کویر شده ام... من دخت کوهستان بودم..نمی دانم چگونه پرت شدم وسط این کویر تفتان مرده!!! کسی صدایم را می شنود؟ گویی سالهاست که سرگردان با پاهایی تاول زده مدام این تپه های شنی را یکی یکی درمینوردم و باز بیشتر و بیشتر گم می شوم...کسی راه رهایی از این کویر را می داند؟ کسی می داند راه کوهستان از کجاست؟ من اینجا میان این شنها دارم خفه می شوم... خفگی چه مرگ زجرآوریست.... آیا کویر را خدایی نیست؟ این کویر روح القدس ن دارد؟ خداوندا! ای مزدا! ای اهورا! ای پدر! ای یهوه! مرا دریاب..... اینجا که اگر پشه ای در ده کیلومتری پر بزند انسان می شنود, پس چه خدای ناشنوایی دارد کویر!!!!

نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

در تحقیق دانشگاه کالیفرنیا آمده است، در افراد شوخ طبع و خنده رو، 

سلول های از بین برنده ی ویروس ها و مقابله ی بدن با سلول های

سرطانی فعال تر است و دستگاه تنفسی آنان در برابر آسیب ها قوی تر

عمل می کند.ِ

فرانس بومر،از متخصصان بیماری های قلبی در وین گفت:

در تحقیقات پیشین ثابت شد خندیدن سبب تغییراتی در مغز

 شده و توزیع هورمون ها در بدن تنظیم می شود.

هم چنین خندیدن در محافظت از مغز از طریق اکسیژن، تقویت سیستم

دفاعی بدن،کاهش تنش، پویاتر شدن عضلات و احساس خوشبختی

مؤثر است...

کارشناسان معتقد هستند:نه تنها قهقههقهقهه

بلکه تنها لبخند کوچکی لبخندِهم سبب افزایش احساس خوشبختی

و... می شود. اما خنده ی واقعی 80عضله ی بدن را فعال می کند.

به گفته متخصصان:یک دقیقه خندیدن برابر با 40 دقیقه 

استراحت است. دو دقیقه خنده برابر با  20 دقیقه ورزش کردن

است و میزان کالری ای که در15دقیقه سوزانده می شود، برای

کاهش دو کیلوگرم وزن در بدن کافی است!متفکر

خنده سرایت کننده است.گاهی انسان از خنده ی دیگران می خندد

بدون آن که بداند شخص مقابل به چه علت خندیده است.این به سبب

ویژگی خنده است که از شخصی به دیگری سرایت میکند

خندهخندتون گرفت؟

سرایت خنده از یکی به دیگری بدین سبب است که صدای خنده ی

دیگران بخشی از مغز انسان را فعال میکند و این فعالیت به طور

ناخودآگاه، لبخند را برای انسان به ارمغان می آورد.

قدرت خنده برای عبور مشکلات از زندگی و تنش های روانی و عصبی"جادویی"است...

 

بر اساس این گزارش،خنده، دردها را تسکین می دهد،

مانع از بروز بیماری های قلبی می شود،

سیستم دفاعی بدن را تقویت میکند،میزان

کلسترول مفید بدن را بالا می برد و هورمون های مؤثر در حرکات

 انغعالی،افسردگی و التهابات را کاهش می دهدلبخندخندهقهقههتشویق

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

درود و هزاران درود

سال 1391 شادباش و خجسته!

خوب... ملیکا برگشت! می دانم دیر آمدم. ببخشایید! ولی دست پر برگشتم. قالب وبلاگ را برای سال جدید، نو کردم. می دانم بهار است ولی من همیشه دلباخته ی پاییز بود ه ام. آن دختر نشسته بر روی نیمکت هم خودم هستم.لبخند میمیک چهره نشان می دهد که حالم خوبه! این خبر خوبیه. مژهنه؟

خوب امروز می خواهم برای شما خوبان یک راز بزرگ را در میان بگذارم:

چه رازی؟!

-راز پیروزی

-راز رهایی از غصه و مشکلات

-راز رهایی

-راز آزادی

قبل از پرده برداری از این راز شگفت می خواستم یادآور بشوم که دیگر زود به زود برای شما دوستان خوبم خواهم نوشت. و اما راز..... :

داستان از ماهیگیران ژاپنی آغاز می شود...

همه می دانیم که ژاپنی‌ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سال‌هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری،
بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.. ماهیگیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می‌کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می‌کشید.

اگر بازگشت بیش از چند روز طول می‌کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
برای حل این مسئله،شرکت های ماهیگیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.. آن ها ماهی ها را می‌گرفتند آن ها را روی دریا منجمد می‌کردند. فریزرها این امکان را برای قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می‌شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکت های ماهیگیری مخزن هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری می‌کردند. ماهی ها پس از کمی‌تقلا آرام می‌شدند و حرکت نمی‌کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی‌ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می‌دادند.

 زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند. باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می‌دادند. پس شرکت های ماهیگیری به گونه ای باید این مسئله را حل می‌کردند.

آنها چطور می‌توانستند ماهی تازه بگیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید، چه پیشنهادی می‌دادید؟

شاید برای شما هم اتفاق افتاده:
به محض اینکه شما به اهدافتان می‌رسید مثلاً «یافتن یک همراه خوب ، تاسیس یک شرکت موفق ، پرداخت بدهی هایتان یا هر چیز دیگر» ممکن است شور و احساساتتان را از دست بدهید و دیگر به سخت کار کردن تمایل نداشته باشید ، لذا سست می‌شوید.
شما همین موضوع را در مورد برندگان بخت آزمائی که پولشان را به راحتی از دست می‌دهند، کسانی که
ثروتزیادی برایشان به ارث می‌رسد و هرگز موفق نمی‌شوند و ملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند، شنیده و تجربه کرده اید.
این مسئله را"رون هوبارد" در اوایل سال های ۱۹۵۰دریافت:
” بشر تنها در مواجه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می‌کند ”

 

شما هر چه با هوش تر، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می‌برید. اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالش ها پیروز شوید ، خوشبخت و خوشحال خواهید بود.

 

چطور ژاپنی‌ها ماهی‌ها را تازه نگه می‌دارند؟
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت های ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایق ها استفاده می‌کنند اما حالا آن ها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می‌اندازند.
کوسه چندتایی ماهی می‌خورد ولی بیشتر ماهی ها با وضعیتی بسیار سر زنده به مقصد می‌رسند. زیرا ماهی ها تلاش کردند.

پس :
به جای دوری جستن از مشکلات به میان آن ها شیرجه بزنید.

-از بازی لذت ببرید.
-اگر مشکلات و تلاش هایتان بیش از حد بزرگ و بی شمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می‌کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید.
-عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید.
-اگر به اهدافتان دست یافتید ، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید .
-زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را برطرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید.
-پس از کسب موفقیت آرام نگیرید ، شما مهارتهایی را دارید که می‌توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید.
-

در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعاً چقدر می‌توانید دورتر بروید و شنا کنید.

 

 

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

خسته و تن داده به تقدیر تلخم،

باژگونه در خلثی سوزان،

ذره ذره جدا می شوم از خویش...

چنان که از تنه ی زندگی،

برگ برگ خزان!

لرزاه!

چه نزدیک است

تا باد هرزه گرد

گرد استخوان مرا

بر مزارع و دریا

بیفشاند....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

 

 

گاه پنجره ای که تمام امید آزادی توست، گشوده می شود رو به دیواری بزرگ....

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

برف می بارد... و دوباره سقف دل من چکه می کند... حدس می زنم زمستان سختی در راه باشد...سقف هم که چکه می کند! برف می نشیند...سقف ترک بر می دارد. نمی خواهم زیر آوار سقف و برف له شوم...

 می ترسم... می گریم..

.پل های پشت سرم  همه در اشک هایم غرق شده اند...راه بازگشتی نیست...تنهایم. ..زنی تنها با زانوانی که هزاران و هزاران بار شکسته و باز با جسارت لرزش های خود را پشت دیوار شکسته ی ته مانده ی عصیانم پنهان می کنم.

 نمی خواهم له شده باشم. نه نیستم هنوز...تا فرو ریختن سقف زمانی برای فرار هست...ولی...

 نه نمی خواهم فرار کنم. .. ملیکا شاید بشود سقف را تعمیر کرد! تمام توانم را به کار می گیرم...به سختی روی زانوهایم می ایستم و ... ضربه ای سخت به پشت سرم می خورد...اتاق کم کم تاریک و محو می شود.. به زمین می افتم و صدای فرو ریختن سقف و برف آخرین موسیقی عمرم می شود..

.و....همه جا تاریک و سرد است...گرمای دستی مهربان را حس می کنم..چشم می گشایم!... اوه مادربزرگ به یاریم آمده. دیگر سردم نیست! تاریک نیست! دلم گرم است... مادر بزرگ را با خوشحالی به آغوش می کشم...مادر بزرگ سرد است...چرا سردی مادربزرگم؟...یادت رفته عزیزکم؟ من ده سال است مرده ام... با او می روم!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

برای نوشیدن آب های موجود در طبیعت که ممکن است ظاهر پاک و زلال داشته باشند باید حتما از پاکیزه بودن و قابل شرب بودن آن مطمئن شد.آبهای آلوده ممکن است به انواع میکروب ها و ویروس های خطرناک مثل هپاتیت نوع A آلوده باشند.

موارد آلودگی درآب های ساکن ،مرداب ها،برکه ها،آبگیر های فصلی ممکن است وجود داشته باشد.رودخانه ها وجویبار هایی که از مجاورت شهر ها و یا از میان روستاها عبور میکنند ممکن است حامل فاضلاب و انواع پس آب کارخانه ها و سا یر مواد آلاینده باشند.

چشمه هایی که در مجاورت و پایین دست پناهگاه های کوه نوردی که دارای سرویس بهداشتی هستند احتمال آلودگی وجود دارد .

آبشار ها حتی در مناطق دور دست که از مسیر جریان آب های آن ها اطلاعی نداریم ممکن است در مسیر آن ها لاشه ی حیوانات مرده و.... قرار داشته باشد. اخیرا جمعی از کوه نوردان که به قصد صعود دیواره ی اخلمد خراسان رفته بودند با نوشیدن از آب رود خانه ای که از ریزش آبشاری در آن منطقه جاری است همگی مسموم  شدند .هم چنین بعضی از سنگ نوردان که در منطقه ی دیواره ی پل خواب تمرین میکنند میگویند با استفاده از آب های آن منطقه که از رود خانه تهیه میشود آلودگی هایی به هپاتیت A ایجاد شده است.

برگرفته از سایت کوهنوردی آرش

نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

درود دوستان همیشه خوب من...آدینه بر شما خوش و نیکو!

 امروز ملیکا می خواهد  یکی از داستانهای کهن ایران زمین را برای شما آریانژادان پاک روایت کند.

یکی از انواع رایج قصه های قومی ایرانی، شرح حال مردانی است که دلباخته ی دخترانی در سرزمین های دوردست می شوند در حالی که هرگز آنها را ندیده اند. در داستان امروز ما هم زرگری دلباخته ی چهره ی نگاری در یک نقاشی می شود و ...

این که این داستان واقعی بوده یا نه برایم مهم نیست بلکه ابتدا هوش شخصیت اصلی داستان یعنی زرگر یا داستان سرایی که این قصه را ساخته نظرم را جلب می کند. و سپس پرسشی بزرگ ذهنم را به خود مشغول می کند؟ آیا به راستی زرگر دلباخته بوده؟!  دوست دارم داستان را بخوانید و  مرا در رسیدن به این پاسخ یاری دهید:

روزی یک زرگر تصویر دختر رویاهای خود را می بیند که بر دیوار خانه ی دوستش نقاشی شده است و از طریق نقاش در می یابد مدل او دختر ی آوازه خوان در حرم وزیر پادشاه کشمیر است. وی ضمن سفر به هند به زودی محل او را پیدا می کند. و این اخبار را می شنود که پادشاه تفکر مخصوصی دارد . این پادشاه در ترس از جادو به سر می برد. و بارها افراد مظنون به جادوگری را در چاهی خارج ار دیوارهای شهر می اندازد تا از گرسنگی هلاک شوند.

زرگر تصمیم می گیرد از این خبر به خوبی استفاده کند. وی وارد کاخ وزیر می شود و دختر را می یابد ولی تلاش بر دزدیدن او نمی کند بلکه ران او را برهنه می کند، ضربه ای چاقو بر آن وارد می سازد و جعبه ی جواهراتش را می رباید.

سپس از شاه درخواست دیدار و جواهرات را به او تقدیم می کند.

و به شاه خبر می دهد که خارج از دیوارهای شهر مورد هجوم جادوگران قرار گرفته و ران یکی از آنها را زخمی کرده است. پس از این ماجرا جادوگران پا به فرار گذاشته اند. و این جعبه ی جواهر را بر جای نهاده اند که او مایل است آن را به عنوان هدیه به شاه تقدیم کند.

پس از مشاهده ی محتویات جعبه، شاه متوجه می شود که این جواهرات را خودش به وزیر داده است و وزیر نیز از ترسش به سرعت اعتراف می کند که مالک کنونی آنها دختر آوازه خوان است.

دختر آوازه خوان را حاضر می کنند و می بینند که همانطور که زرگر گفته بود بر رانش زخمی دارد. شاه برای اثبات گناه او به دلایل بیشتری نیاز ندارد. درست همانطور که زرگر پیش بینی می کند او را به افکندن در چاه محکوم می کنند. و خواستگار دلخسته با دادن رشوه به نگهبانان چاه، معشوق خود را بیرون می کشد و برای ادامه ی یک زندگی تازه و شاد رو به سوی سرزمین دوردست ایران زمین می گذارد!!!

...... خوب دوستان داستان اینجا تمام می شود و البه پایانی خوش و شیرین دارد. البته  برای شنوندگان یا خوانندگان جامعه ای با فرهنگ مردسالاری. مردی که هویت و شخصیت یک انسان از جنس زن نظرش را جلب نمی کند بلکه تنها صورت دلبر و احتمالا استیل بدنی او و یا ناز و کرشمه ای که با هنر نقاش بیشتر خودنمایی می کند! اینها هم به کنار! به دست آوردن معشوق به چه قیمت؟؟!! 

 1. جواهراتش را از او می ستاند و تا آخر داستان هم به او بر نمی گردد. 2. به جانش صدمه می زند و بدنش را زخمی می کند. 3. با ترفند و حیله به او تهمت جادوگری می زند  4. از همه مهمتر آبرویش را، راستگوییش را و اعتبارش را از او خصمانه می ستاند. 5. او را از سرزمینش دور می کند. 6. به او همسری اجباری (خودش) را تحمیل می کند. 7. و نکته ای ریز که شاید کمتر توجه شود: دل او را می شکند!8.  ..... 9. ..... و ...

حالا دوست دارم شما به پرسشم پاسخ دهید...آیا زرگر دلباخته بود؟ یا هوسرانی بی اخلاق؟

و یک زحمت دیگری هم بکشید لطفاَ: ادامه ی داستان را شما بنویسید.

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

عادتی زیبا دستم داده عشق

 راس ساعت دلتنگی

 هم آغوش پنجره ای بیرنگ

شبیخون خاطره ها

 شانه ام- سنگین- صبور- می شکند

 سهم خاطره های تو

 تا کجای فصل پاییزی ام می بارد

 با هر چه اشک

 نام تو را، تکرار می شوم از درد

 فصل ناتمام من

 بی تو تمام گشته ام

نوشته شده در جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

من سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش...

ولی فریاد را هم می پرستم به خاطر عصیانش...

فردا را دوست دارم به خاطر غلبه اش بر " فلک کجمدار"

پاییز را می پرستم به خاطر عدم احتیاج،‌ عدم اعتنایش به بهار

 خورشید را دوست دارم به خاطر وسعت روحش... که شب با سخاوت ناپدید می شود تا ماه زیبا فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد...

و زندگی: ایده آل من است و من آن را تقدیس می کنم، به خاطر اینکه روزی هزاران بار نابودش می کنند ولی هرگز نمی میرد!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

آنا

 

لیلای من ... هماره دورترین قله را نشان می کرد و می رفت... تا به انتهای صف می رسید...اما باز هم "دورترین" و "زیباترین"....تا سرانجام خود زیباترین و دورترین شد!... لیلای من دوریت را تاب چگونه آورم؟! گاشربروم حال با افتخار به خودت ببال که مام کوهستان ایران زمین را در آغوش خود داری!قراقروم چقدر خوشبختی که نگاه آزاد و نجیب لیلای ما را جاودانه از آن خود کردی!...نه لیلا جان! نه! قرارمون این نبود! ملیکا را تنها گذاشتی و رفتی؟ نه! من به تو قول می دهم خواهم آمد... و وقتی برسم آنقدر اشک گرم از دل داغدارم خواهم ریخت تا برفهای سرد هیمالیا را آب کنم و به تو برسم!

لیلای من ابرزن آریایی ما... اسطوره ی ایران زمینم شدی و جاودانه می مانی...می مانی!

 

 

و چه قهرمانانه گفت لیلا
مرا به خانه مبر
بگذارتا بر ستیغ یخ های هیمالیا
آنگاه که عشق قدم بر می دارد
و پای بر فراز قله می نهد
همراه و همنفس با او
تا اوج روشنایی ، تاصبح بیداری با او باشم
مرا به خانه مبر
بگذار تا هر بامدادان شاهد طلوع خورشید
از فراز گاشربروم و از هیمالیا باشم
مرا به خانه مبر

. . .

شعر  از :  محمد نیکروش

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

   

یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟

دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : من می خواهم این 20 دلاری رو به یکی از شما بدهم. اما اول اجازه دهید یه کاری بکنم. سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید : کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواهد ؟ باز دست ها بالا رفت.

او اینگونه ادامه داد : خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.


سپس آن را که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواهد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود.



سخنران گفت : دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید.


خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما به وسیله ی تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که برای ما  پیش می آید ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شویم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید : تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف !

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

 

 

Moi...Je connais une petite fée triste

 qui demeure dans une océan

 et

 joue son coeur dans un pipeau de bois

 doucement, doucement

 une petite fée triste

 qui la nuit venue d'un baiser meurt

 et à l'aube d'un baiser renaît

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را می نوازد

در نی لبکی چوبین

آرام ...آرام

پری کوچک غمگینی که

شبانگاه ار یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه متولد می شود...

نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

 

 باز دلم فانوسی شده... فانوسی شده یعنی چی؟

یعنی دلتنگ شدی؟ ...یعنی دلت گرفته؟  یعنی دلت  دریا زده شده؟ 

نه! فانوسی شده یعنی: بعد از لمس دریای بزرگ و پاک و آبی، دل به دیوارهای یک قلعه ی بزرگ سنگی ببندی و خود را زندانی آن کنی!  شما درک می کنی چه می گویم!؟

وقتی دریا را چشیده باشی حتی به جرعه ای ... وقتی دریا را لمس کرده باشی حتی به انگشتی... وقتی دریا را بوییده باشی حتی به صدفی... وقتی دریا را دیده باشی حتی به پلک بر هم زدنی... وقتی دریا را شنیده باشی حتی از زبان بی صدای  یک ماهی ساردین... و بعد نمی دانم از روی چه خود را در قلعه ای در کویر که حوضی آبی پر آب دارد اسیر کنی.... آنگاه با خود می گویی دلم دریایی شده! دلم فانوسی شده!

دل من هم امشب فانوسی شده! دریایی شده!

 

نوشته شده در شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

 پس از سه دهه

این متن برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی دکتر علی شریعتی می باشد و البته متن کامل مصاحبه نمی باشد.

در آستانه سی و چهارمین سالگرد شهادت شریعتی، منطقه و ایران با وضعیت خاصی رو به رو است. این اوضاع و حرکت ها را چگونه تحلیل می کنید و برای این سالگرد خاص- یعنی سی و چهارمین سالگرد- چه پیامی دارید؟

نکته مهم این است که جنبش تحول خواهی مردم ایران تافته جدا بافته ای از سایر جنبش های منطقه نیست. همه این جنبش ها آرمان ها و مدل های مشترکی را تعقیب می کنند و معترض به وضع و نظام های کنونی این جوامع هستند. در راس این مطالبات و آرمان ها تغییر ساختارها و مناسباتی است که شان انسان را تحقیر می کنند. ملت ها چه در شرایط استعماری و چه در شرایط پسااستعماری از نبود توسعه و آگاهی و معنویت رنج می بردند و بنابراین خواستار یک جهان زیست شایسته انسان و کرامت انسانی بودند و هستند.  این ملت ها خواستار پیشرفت هایی هستند که  که منابع طبیعی لازم برای آن را هم دارند اما  مدیریت سیاسی این کشورها  سبب شده تا  ملت ها نتوانند از توسعه یافتگی و پیشرفت و آزادی و عدالت ناشی از آن بهره مند شوند. بنابراین وقوع اعتراضات زمینه داخلی دارند و این در حالی است که مقامات سیاسی کشورها همواره به دنبال عوامل خارجی هستند و حتی گاه برخی از نیروهای اپوزوسیون نیز سرعت این تحولات را با تئوری توطئه تحلیل می کنند.

مسلماَ شرایط بین المللی موثرند اما دلیل عمده اعتراضات و تحولات ، خواست ملت هاست.   ایران در قیاس با سایر کشورها وضعیتی ویژه دارد. ملت ایران در سده های گذشته  و به ویژه از مشروطه  به این سو ،  پیشگام همه این نهضت ها بوده و از طرف دیگر در قیاس با سایر ملت ها  هنوز در تقلای احقاق ابتدایی ترین حقوق خویش است. شعار عدالت خانه ، به طور مثال ،  که منظور از آن علاوه بر تاسیس یک حاکمیت قانون بنیاد ، برخورداری از یک نظام قضایی عادلانه و پیشرفته هم  بود، همچنان در حد شعار باقی مانده است.  اقبال لاهوری راست می گفت که بیشترین معضل جهان اسلام در زمینه فقه و حقوق است و هم از این رو بود که ایجاد مجالس بحث و گفتگو بین فقها و حقوق دانان مدرن را برای اصلاح نظام حقوقی لازم می دانست.

در شرایطی  که جامعه مدنی ایران - به ویژه پس از انتخابات اخیر - برای مطالبه حقوق خود عرض اندام می کند،  خلا یک افق ارزشی -  اخلاقی -  عقیدتی ، بیش از پیش خود را نشان می دهد. در چنین شرایطی ،  نهضت دین پیرایی شریعتی می تواند  نقش تعیین کننده ای ایفاء کند.  از این رو ضرورت دارد که روشنفکران وابسته به این جریان فکری، از حاشیه به متن و از پیرامون به مرکز بیایند و نقش تاریخی خود را ایفاء کنند در غیر اینصورت جنبش های جامعه همچون گذشته درجا خواهند زد و نمی توانند پاسخ آن معادلات چند مجهولی را بیابد و راه یابی درست تاریخی را انجام دهد.

در عین حال باید تاکید کرد که برای مقابله با مشکلات ساختاری ایران راه حل کوتاه مدت وجود ندارد. ارزیابی ما از مشکلات ایران راه حلی اساسی می طلبد که ساختاری و تاریخی باشد. جبرانِ جهلِ فرهنگی تلاشی مستمر و بلند مدت می طلبد. خشونت و جهل و سایر پدیده ها و رفتارهای غیرانسانی را ما بصورت پراکنده و روزمره در همه ابعاد و جنبه های اجتماعی می بینیم: از ترافیک و محیط زیست و شهرسازی گرفته تا نقش نهادهای رسمی فرهنگی و اجتماعی. نیاز به انقلاب فرهنگی و اخلاقی در همه سطوح احساس می شود و نیز ارائۀ راه-کارهای علمی و عملی که بحثی کاملاَ تخصصی و ساختاری است ...هم باید فکرش پخته شود، هم قانونش وضع شود و هم اینها همه در جامعه بدل به ارزش های اخلاقی شوند.

یک بخش از کار هم ناظر است به مقابله با عملکردهای استبدادی و استحماری است که در وقایع مختلف اعتراضاتی به آن میشود و جامعه واکنش نشان می دهد و چهره های فکری  منتسب به اندیشه شریعتی هم راه حل های مشخص و موردی ارائه می دهند، و دچار این توهم هم نیستیم که همۀ مشکلات را می توان در کوتاه مدت یک شبه حل کرد. بلکه باید این خودآگاهی حاصل شود که مبارزه بلندمدت است. و نخستین شرط شروع از خود است، و ارائه مدل هایی برای نپذیرفتن اوضاع گذشته. طیف شریعتی با زندگی و مرگ خود رفتاری را نشان می دهند، هم مدل اخلاقی ارائه می دهند و هم از لحاظ تاریخی به راه-کارهای اساسی ساختاری می پردازند. ما نیاز به چنین چهره هایی دارم که مدل های راهگشایی برای مردم باشند. و در نبرد اخلاقی به شکل انضمامی با کنش و زندگی و عمل خویش راهگشایی کنند. وظیفه روشنفکر این است که از طریق هنر و ادبیات و ابزارهای بیانی-گفتگویی های گوناگون این  آرمان و ارزش و برنامه را نه فقط به صورت نظری، بلکه با عمل خویش، آموزش دهند. تا این عدم اعتماد از بین برود و جامعه نه تنها به این اشخاص و ارزش ها، بلکه به خود اعتماد دوباره یابد و وارد کنش برای تغییر وضع موجود و ایجاد جهان-زیستی متفاوت شود.

در پی حوادث پی در پی خونین خرداد امسال که محصول همه عقب گردها و تضییقاتِ سالیان گذشته است، پیام ما جز این نمی تواند باشد که به تعبیر دکتر شریعتی «در نتوانستن نیز باید!». او خود در تیره ترین شرایط تاریخ ایران بود که توانست زمینه ساز تحولات بزرگ شود. گر چه ما اکنون در شرایطی هستیم که حتی امکان برگزاری یک بزرگداشت ساده را هم برای شریعتی نداریم، ولی او به ما  می اموزد که چگونه می توان این پروژه را در نامساعدترین شرایط ممکن نیز پیش برد. حتی هنگامی که خود او را به سلول های دهشت بار انفرادی کمیته انداختند و همه مناسباتش با جهان خارج قطع شد، شعله ای که برافروخته بود، هیچگاه خاموش نشد.

پس با درس گیری از قول معروف سارتر که «هیچ گاه به اندازه دوران اشغال آزاد نبوده ایم»، به این معنا که نفسِ شرایطِ منفی و بازدارنده خود انگیزه بخش چنان ایثارها و ارزش آفرینی هایی شده اند که ملت ها هویت ملی و استقلال و آزادی خود را مدیون آن تلاشها بوده اند، می توان نتیجه گرفت که تنها به توصیف تیرگی ها، و ناله و زاری  از مصیبت ها نباید بسنده کرد، بلکه باید زیبایی های خلق شده و ارزش هایی که متولد می شوند را نیز  دید و قدر دانست و شکر گذارد که به تعبیر اقبال لاهوری «فطرت اضداد خیز لذت پیکار داد»!

برای خواندن متن کامل مصاحبه می توانید به این آدرس مراجعه فرمایید:

http://drshariati.org/list/?g=41

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()

پنج سالی می شود که فانوسی ساختم از جنس دل و ذهن ملیکا... اینجا را دوست دارم. فانوسم، هر چند کم نور ولی دلم را روشن می کند. با فانوس دوستانی یافتم همه از دیار روشنایی، همه از تبار باران... می دانید، من همیشه خوشبخت بود ه ام با خودم می گویم: چه خوشبختی ای بالاتر از بودن و فرصت زندگی داشتن؟ من همیشه گفته ام  زندگی زیباست حتی در بیمارستان، حتی در بهشت زهرا! نخندید! باور کنید من گاه در بهشت زهرا بیشتر زندگی را بوییده ام تا در شهر!   آری زندگی را دوست دارم، همانطور که هست!  راستی چرا ما اینقدر می خواهیم آن را عوض کنیم؟ به گفته ی سهراب که:

و نخواهیم که مگس از سر انگشت طبیعت برود

و نخواهیم که پلنگ از در خلقت برود بیرون

و بدانیم که اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

دوستی بزرگ از جنس آب شیرین می گفت: ما ایده آلیستها همیشه ناراضی هستیم! دکتر شریعتی هم می گوید: ایده آلیست همواره گرسنه است و رآلیست از سیری مسموم می شود... راستش، از ایده آلیست بودن، به تازگی سرد شده ام.  می خواهم دنیا را همینگونه، بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم. مدتهاست دلم می خواهد راهبه شوم! ولی نه آن راهبه ی تارک دنیا! دنیا را دوست دارم. دنیا لبریز از خوشبختی و خوشحالی و فراوانی و اهورایی لذت بردن و  شادابی است. دنیا را دوست دارم چون می توانم بیاموزم و درخت روحم قد بکشد! راهبه شدن یعنی پاک بودن! پاک اندیشیدن! پاک نگاه کردن! پاک دوست داشتن! راهبه شدن یعنی زیبایی های زندگی را برای آنها که دلشان در بیمارستان تاریک بد باوری و کج داوری بستری شده، از نو تفسیر کردن! بعضی ها از من می پرسند: ملیکا یعنی چی؟ و من می گویم یعنی: پادشاه. و راهبه شدن یعنی پادشه خوبی ها!

آری سهراب جان! چه زیبا گفته ای:

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب پنجره ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است

و من تعجب می کنم وقتی چاووشی می خواند:...آآ! دقیق جمله اش را به یاد ندارم. تو این مفهوم که: " زندگی چی داشته که من ندیدم؟!  "وقتی داشتم این موزیک غمگین را گوش می کردم، یکدفعه خنده ام گرفت! گفتم: آقای چاووشی اگر من 115 سال عمر کنم و بخواهم فقط لیستی از زیبایی های زندگی تهیه کنم، عمرم کفاف نخواهد داد! همین نوشتن! خواندن! آموختن.. بهتر و بهتر شدن! خودش بهشت است!

بهشت را باید داشت

بهشت را باید دید

بهشت در جلوی چشم من و توست

در  لبخند معصوم کبوتر

در تپش قلب درخت

در لولیدن کرم، پشت برگ حسن یوسف

در نگاه نگران مادر

در دستان زحمت کشیده ی پدر

بهشت همین جاست

خانه ی من

خانه ی تو

دنیا بهشت است 

بهشت را باید ساخت...

نوشته شده در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()
 
دل من نرمتر از جنس حریر
 
 دلم از جنس بلور
 
 گر تو را قصد شکستن باشد
 
سنگ بی انصافیست
 
 یک تلنگر کافیست ...
نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ توسط ملیکا شریعتی یار نظرات ()