
خسته و تن داده به تقدیر تلخم،
باژگونه در خلثی سوزان،
ذره ذره جدا می شوم از خویش...
چنان که از تنه ی زندگی،
برگ برگ خزان!
لرزاه!
چه نزدیک است
تا باد هرزه گرد
گرد استخوان مرا
بر مزارع و دریا
بیفشاند....
...
گاه پنجره ای که تمام امید آزادی توست، گشوده می شود رو به دیواری بزرگ....
...
برف می بارد... و دوباره سقف دل من چکه می کند... حدس می زنم زمستان سختی در راه باشد...سقف هم که چکه می کند! برف می نشیند...سقف ترک بر می دارد. نمی خواهم زیر آوار سقف و برف له شوم...
می ترسم... می گریم..
.پل های پشت سرم همه در اشک هایم غرق شده اند...راه بازگشتی نیست...تنهایم. ..زنی تنها با زانوانی که هزاران و هزاران بار شکسته و باز با جسارت لرزش های خود را پشت دیوار شکسته ی ته مانده ی عصیانم پنهان می کنم.
نمی خواهم له شده باشم. نه نیستم هنوز...تا فرو ریختن سقف زمانی برای فرار هست...ولی...
نه نمی خواهم فرار کنم. .. ملیکا شاید بشود سقف را تعمیر کرد! تمام توانم را به کار می گیرم...به سختی روی زانوهایم می ایستم و ... ضربه ای سخت به پشت سرم می خورد...اتاق کم کم تاریک و محو می شود.. به زمین می افتم و صدای فرو ریختن سقف و برف آخرین موسیقی عمرم می شود..
.و....همه جا تاریک و سرد است...گرمای دستی مهربان را حس می کنم..چشم می گشایم!... اوه مادربزرگ به یاریم آمده. دیگر سردم نیست! تاریک نیست! دلم گرم است... مادر بزرگ را با خوشحالی به آغوش می کشم...مادر بزرگ سرد است...چرا سردی مادربزرگم؟...یادت رفته عزیزکم؟ من ده سال است مرده ام... با او می روم!
...برای نوشیدن آب های موجود در طبیعت که ممکن است ظاهر پاک و زلال داشته باشند باید حتما از پاکیزه بودن و قابل شرب بودن آن مطمئن شد.آبهای آلوده ممکن است به انواع میکروب ها و ویروس های خطرناک مثل هپاتیت نوع A آلوده باشند.
موارد آلودگی درآب های ساکن ،مرداب ها،برکه ها،آبگیر های فصلی ممکن است وجود داشته باشد.رودخانه ها وجویبار هایی که از مجاورت شهر ها و یا از میان روستاها عبور میکنند ممکن است حامل فاضلاب و انواع پس آب کارخانه ها و سا یر مواد آلاینده باشند.
چشمه هایی که در مجاورت و پایین دست پناهگاه های کوه نوردی که دارای سرویس بهداشتی هستند احتمال آلودگی وجود دارد .
آبشار ها حتی در مناطق دور دست که از مسیر جریان آب های آن ها اطلاعی نداریم ممکن است در مسیر آن ها لاشه ی حیوانات مرده و.... قرار داشته باشد. اخیرا جمعی از کوه نوردان که به قصد صعود دیواره ی اخلمد خراسان رفته بودند با نوشیدن از آب رود خانه ای که از ریزش آبشاری در آن منطقه جاری است همگی مسموم شدند .هم چنین بعضی از سنگ نوردان که در منطقه ی دیواره ی پل خواب تمرین میکنند میگویند با استفاده از آب های آن منطقه که از رود خانه تهیه میشود آلودگی هایی به هپاتیت A ایجاد شده است.
برگرفته از سایت کوهنوردی آرش
...درود دوستان همیشه خوب من...آدینه بر شما خوش و نیکو!
امروز ملیکا می خواهد یکی از داستانهای کهن ایران زمین را برای شما آریانژادان پاک روایت کند.
یکی از انواع رایج قصه های قومی ایرانی، شرح حال مردانی است که دلباخته ی دخترانی در سرزمین های دوردست می شوند در حالی که هرگز آنها را ندیده اند. در داستان امروز ما هم زرگری دلباخته ی چهره ی نگاری در یک نقاشی می شود و ...
این که این داستان واقعی بوده یا نه برایم مهم نیست بلکه ابتدا هوش شخصیت اصلی داستان یعنی زرگر یا داستان سرایی که این قصه را ساخته نظرم را جلب می کند. و سپس پرسشی بزرگ ذهنم را به خود مشغول می کند؟ آیا به راستی زرگر دلباخته بوده؟! دوست دارم داستان را بخوانید و مرا در رسیدن به این پاسخ یاری دهید:
روزی یک زرگر تصویر دختر رویاهای خود را می بیند که بر دیوار خانه ی دوستش نقاشی شده است و از طریق نقاش در می یابد مدل او دختر ی آوازه خوان در حرم وزیر پادشاه کشمیر است. وی ضمن سفر به هند به زودی محل او را پیدا می کند. و این اخبار را می شنود که پادشاه تفکر مخصوصی دارد . این پادشاه در ترس از جادو به سر می برد. و بارها افراد مظنون به جادوگری را در چاهی خارج ار دیوارهای شهر می اندازد تا از گرسنگی هلاک شوند.
زرگر تصمیم می گیرد از این خبر به خوبی استفاده کند. وی وارد کاخ وزیر می شود و دختر را می یابد ولی تلاش بر دزدیدن او نمی کند بلکه ران او را برهنه می کند، ضربه ای چاقو بر آن وارد می سازد و جعبه ی جواهراتش را می رباید.
سپس از شاه درخواست دیدار و جواهرات را به او تقدیم می کند.
و به شاه خبر می دهد که خارج از دیوارهای شهر مورد هجوم جادوگران قرار گرفته و ران یکی از آنها را زخمی کرده است. پس از این ماجرا جادوگران پا به فرار گذاشته اند. و این جعبه ی جواهر را بر جای نهاده اند که او مایل است آن را به عنوان هدیه به شاه تقدیم کند.
پس از مشاهده ی محتویات جعبه، شاه متوجه می شود که این جواهرات را خودش به وزیر داده است و وزیر نیز از ترسش به سرعت اعتراف می کند که مالک کنونی آنها دختر آوازه خوان است.
دختر آوازه خوان را حاضر می کنند و می بینند که همانطور که زرگر گفته بود بر رانش زخمی دارد. شاه برای اثبات گناه او به دلایل بیشتری نیاز ندارد. درست همانطور که زرگر پیش بینی می کند او را به افکندن در چاه محکوم می کنند. و خواستگار دلخسته با دادن رشوه به نگهبانان چاه، معشوق خود را بیرون می کشد و برای ادامه ی یک زندگی تازه و شاد رو به سوی سرزمین دوردست ایران زمین می گذارد!!!
...... خوب دوستان داستان اینجا تمام می شود و البه پایانی خوش و شیرین دارد. البته برای شنوندگان یا خوانندگان جامعه ای با فرهنگ مردسالاری. مردی که هویت و شخصیت یک انسان از جنس زن نظرش را جلب نمی کند بلکه تنها صورت دلبر و احتمالا استیل بدنی او و یا ناز و کرشمه ای که با هنر نقاش بیشتر خودنمایی می کند! اینها هم به کنار! به دست آوردن معشوق به چه قیمت؟؟!!
1. جواهراتش را از او می ستاند و تا آخر داستان هم به او بر نمی گردد. 2. به جانش صدمه می زند و بدنش را زخمی می کند. 3. با ترفند و حیله به او تهمت جادوگری می زند 4. از همه مهمتر آبرویش را، راستگوییش را و اعتبارش را از او خصمانه می ستاند. 5. او را از سرزمینش دور می کند. 6. به او همسری اجباری (خودش) را تحمیل می کند. 7. و نکته ای ریز که شاید کمتر توجه شود: دل او را می شکند!8. ..... 9. ..... و ...
حالا دوست دارم شما به پرسشم پاسخ دهید...آیا زرگر دلباخته بود؟ یا هوسرانی بی اخلاق؟
و یک زحمت دیگری هم بکشید لطفاَ: ادامه ی داستان را شما بنویسید.
...
عادتی زیبا دستم داده عشق
راس ساعت دلتنگی
هم آغوش پنجره ای بیرنگ
شبیخون خاطره ها
شانه ام- سنگین- صبور- می شکند
سهم خاطره های تو
تا کجای فصل پاییزی ام می بارد
با هر چه اشک
نام تو را، تکرار می شوم از درد
فصل ناتمام من
بی تو تمام گشته ام
...من سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش...
ولی فریاد را هم می پرستم به خاطر عصیانش...
فردا را دوست دارم به خاطر غلبه اش بر " فلک کجمدار"
پاییز را می پرستم به خاطر عدم احتیاج، عدم اعتنایش به بهار
خورشید را دوست دارم به خاطر وسعت روحش... که شب با سخاوت ناپدید می شود تا ماه زیبا فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد...
و زندگی: ایده آل من است و من آن را تقدیس می کنم، به خاطر اینکه روزی هزاران بار نابودش می کنند ولی هرگز نمی میرد!
...
![]()

لیلای من ... هماره دورترین قله را نشان می کرد و می رفت... تا به انتهای صف می رسید...اما باز هم "دورترین" و "زیباترین"....تا سرانجام خود زیباترین و دورترین شد!... لیلای من دوریت را تاب چگونه آورم؟! گاشربروم حال با افتخار به خودت ببال که مام کوهستان ایران زمین را در آغوش خود داری!قراقروم چقدر خوشبختی که نگاه آزاد و نجیب لیلای ما را جاودانه از آن خود کردی!...نه لیلا جان! نه! قرارمون این نبود! ملیکا را تنها گذاشتی و رفتی؟ نه! من به تو قول می دهم خواهم آمد... و وقتی برسم آنقدر اشک گرم از دل داغدارم خواهم ریخت تا برفهای سرد هیمالیا را آب کنم و به تو برسم!
لیلای من ابرزن آریایی ما... اسطوره ی ایران زمینم شدی و جاودانه می مانی...می مانی!
و چه قهرمانانه گفت لیلا
مرا به خانه مبر
بگذارتا بر ستیغ یخ های هیمالیا
آنگاه که عشق قدم بر می دارد
و پای بر فراز قله می نهد
همراه و همنفس با او
تا اوج روشنایی ، تاصبح بیداری با او باشم
مرا به خانه مبر
بگذار تا هر بامدادان شاهد طلوع خورشید
از فراز گاشربروم و از هیمالیا باشم
مرا به خانه مبر
. . .
شعر از : محمد نیکروش

یه سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟
دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : من می خواهم این 20 دلاری رو به یکی از شما بدهم. اما اول اجازه دهید یه کاری بکنم. سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید : کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواهد ؟ باز دست ها بالا رفت.
او اینگونه ادامه داد : خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آن را که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواهد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید.
خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما به وسیله ی تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که برای ما پیش می آید ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شویم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید : تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف !

Moi...Je connais une petite fée triste
qui demeure dans une océan
et
joue son coeur dans un pipeau de bois
doucement, doucement
une petite fée triste
qui la nuit venue d'un baiser meurt
et à l'aube d'un baiser renaît
من پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را می نوازد
در نی لبکی چوبین
آرام ...آرام
پری کوچک غمگینی که
شبانگاه ار یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه متولد می شود...
...

باز دلم فانوسی شده... فانوسی شده یعنی چی؟
یعنی دلتنگ شدی؟ ...یعنی دلت گرفته؟ یعنی دلت دریا زده شده؟
نه! فانوسی شده یعنی: بعد از لمس دریای بزرگ و پاک و آبی، دل به دیوارهای یک قلعه ی بزرگ سنگی ببندی و خود را زندانی آن کنی! شما درک می کنی چه می گویم!؟
وقتی دریا را چشیده باشی حتی به جرعه ای ... وقتی دریا را لمس کرده باشی حتی به انگشتی... وقتی دریا را بوییده باشی حتی به صدفی... وقتی دریا را دیده باشی حتی به پلک بر هم زدنی... وقتی دریا را شنیده باشی حتی از زبان بی صدای یک ماهی ساردین... و بعد نمی دانم از روی چه خود را در قلعه ای در کویر که حوضی آبی پر آب دارد اسیر کنی.... آنگاه با خود می گویی دلم دریایی شده! دلم فانوسی شده!
دل من هم امشب فانوسی شده! دریایی شده!
...
پس از سه دهه
این متن برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی دکتر علی شریعتی می باشد و البته متن کامل مصاحبه نمی باشد.
در آستانه سی و چهارمین سالگرد شهادت شریعتی، منطقه و ایران با وضعیت خاصی رو به رو است. این اوضاع و حرکت ها را چگونه تحلیل می کنید و برای این سالگرد خاص- یعنی سی و چهارمین سالگرد- چه پیامی دارید؟
نکته مهم این است که جنبش تحول خواهی مردم ایران تافته جدا بافته ای از سایر جنبش های منطقه نیست. همه این جنبش ها آرمان ها و مدل های مشترکی را تعقیب می کنند و معترض به وضع و نظام های کنونی این جوامع هستند. در راس این مطالبات و آرمان ها تغییر ساختارها و مناسباتی است که شان انسان را تحقیر می کنند. ملت ها چه در شرایط استعماری و چه در شرایط پسااستعماری از نبود توسعه و آگاهی و معنویت رنج می بردند و بنابراین خواستار یک جهان زیست شایسته انسان و کرامت انسانی بودند و هستند. این ملت ها خواستار پیشرفت هایی هستند که که منابع طبیعی لازم برای آن را هم دارند اما مدیریت سیاسی این کشورها سبب شده تا ملت ها نتوانند از توسعه یافتگی و پیشرفت و آزادی و عدالت ناشی از آن بهره مند شوند. بنابراین وقوع اعتراضات زمینه داخلی دارند و این در حالی است که مقامات سیاسی کشورها همواره به دنبال عوامل خارجی هستند و حتی گاه برخی از نیروهای اپوزوسیون نیز سرعت این تحولات را با تئوری توطئه تحلیل می کنند.
مسلماَ شرایط بین المللی موثرند اما دلیل عمده اعتراضات و تحولات ، خواست ملت هاست. ایران در قیاس با سایر کشورها وضعیتی ویژه دارد. ملت ایران در سده های گذشته و به ویژه از مشروطه به این سو ، پیشگام همه این نهضت ها بوده و از طرف دیگر در قیاس با سایر ملت ها هنوز در تقلای احقاق ابتدایی ترین حقوق خویش است. شعار عدالت خانه ، به طور مثال ، که منظور از آن علاوه بر تاسیس یک حاکمیت قانون بنیاد ، برخورداری از یک نظام قضایی عادلانه و پیشرفته هم بود، همچنان در حد شعار باقی مانده است. اقبال لاهوری راست می گفت که بیشترین معضل جهان اسلام در زمینه فقه و حقوق است و هم از این رو بود که ایجاد مجالس بحث و گفتگو بین فقها و حقوق دانان مدرن را برای اصلاح نظام حقوقی لازم می دانست.
در شرایطی که جامعه مدنی ایران - به ویژه پس از انتخابات اخیر - برای مطالبه حقوق خود عرض اندام می کند، خلا یک افق ارزشی - اخلاقی - عقیدتی ، بیش از پیش خود را نشان می دهد. در چنین شرایطی ، نهضت دین پیرایی شریعتی می تواند نقش تعیین کننده ای ایفاء کند. از این رو ضرورت دارد که روشنفکران وابسته به این جریان فکری، از حاشیه به متن و از پیرامون به مرکز بیایند و نقش تاریخی خود را ایفاء کنند در غیر اینصورت جنبش های جامعه همچون گذشته درجا خواهند زد و نمی توانند پاسخ آن معادلات چند مجهولی را بیابد و راه یابی درست تاریخی را انجام دهد.
در عین حال باید تاکید کرد که برای مقابله با مشکلات ساختاری ایران راه حل کوتاه مدت وجود ندارد. ارزیابی ما از مشکلات ایران راه حلی اساسی می طلبد که ساختاری و تاریخی باشد. جبرانِ جهلِ فرهنگی تلاشی مستمر و بلند مدت می طلبد. خشونت و جهل و سایر پدیده ها و رفتارهای غیرانسانی را ما بصورت پراکنده و روزمره در همه ابعاد و جنبه های اجتماعی می بینیم: از ترافیک و محیط زیست و شهرسازی گرفته تا نقش نهادهای رسمی فرهنگی و اجتماعی. نیاز به انقلاب فرهنگی و اخلاقی در همه سطوح احساس می شود و نیز ارائۀ راه-کارهای علمی و عملی که بحثی کاملاَ تخصصی و ساختاری است ...هم باید فکرش پخته شود، هم قانونش وضع شود و هم اینها همه در جامعه بدل به ارزش های اخلاقی شوند.
یک بخش از کار هم ناظر است به مقابله با عملکردهای استبدادی و استحماری است که در وقایع مختلف اعتراضاتی به آن میشود و جامعه واکنش نشان می دهد و چهره های فکری منتسب به اندیشه شریعتی هم راه حل های مشخص و موردی ارائه می دهند، و دچار این توهم هم نیستیم که همۀ مشکلات را می توان در کوتاه مدت یک شبه حل کرد. بلکه باید این خودآگاهی حاصل شود که مبارزه بلندمدت است. و نخستین شرط شروع از خود است، و ارائه مدل هایی برای نپذیرفتن اوضاع گذشته. طیف شریعتی با زندگی و مرگ خود رفتاری را نشان می دهند، هم مدل اخلاقی ارائه می دهند و هم از لحاظ تاریخی به راه-کارهای اساسی ساختاری می پردازند. ما نیاز به چنین چهره هایی دارم که مدل های راهگشایی برای مردم باشند. و در نبرد اخلاقی به شکل انضمامی با کنش و زندگی و عمل خویش راهگشایی کنند. وظیفه روشنفکر این است که از طریق هنر و ادبیات و ابزارهای بیانی-گفتگویی های گوناگون این آرمان و ارزش و برنامه را نه فقط به صورت نظری، بلکه با عمل خویش، آموزش دهند. تا این عدم اعتماد از بین برود و جامعه نه تنها به این اشخاص و ارزش ها، بلکه به خود اعتماد دوباره یابد و وارد کنش برای تغییر وضع موجود و ایجاد جهان-زیستی متفاوت شود.
در پی حوادث پی در پی خونین خرداد امسال که محصول همه عقب گردها و تضییقاتِ سالیان گذشته است، پیام ما جز این نمی تواند باشد که به تعبیر دکتر شریعتی «در نتوانستن نیز باید!». او خود در تیره ترین شرایط تاریخ ایران بود که توانست زمینه ساز تحولات بزرگ شود. گر چه ما اکنون در شرایطی هستیم که حتی امکان برگزاری یک بزرگداشت ساده را هم برای شریعتی نداریم، ولی او به ما می اموزد که چگونه می توان این پروژه را در نامساعدترین شرایط ممکن نیز پیش برد. حتی هنگامی که خود او را به سلول های دهشت بار انفرادی کمیته انداختند و همه مناسباتش با جهان خارج قطع شد، شعله ای که برافروخته بود، هیچگاه خاموش نشد.
پس با درس گیری از قول معروف سارتر که «هیچ گاه به اندازه دوران اشغال آزاد نبوده ایم»، به این معنا که نفسِ شرایطِ منفی و بازدارنده خود انگیزه بخش چنان ایثارها و ارزش آفرینی هایی شده اند که ملت ها هویت ملی و استقلال و آزادی خود را مدیون آن تلاشها بوده اند، می توان نتیجه گرفت که تنها به توصیف تیرگی ها، و ناله و زاری از مصیبت ها نباید بسنده کرد، بلکه باید زیبایی های خلق شده و ارزش هایی که متولد می شوند را نیز دید و قدر دانست و شکر گذارد که به تعبیر اقبال لاهوری «فطرت اضداد خیز لذت پیکار داد»!
برای خواندن متن کامل مصاحبه می توانید به این آدرس مراجعه فرمایید:
...پنج سالی می شود که فانوسی ساختم از جنس دل و ذهن ملیکا... اینجا را دوست دارم. فانوسم، هر چند کم نور ولی دلم را روشن می کند. با فانوس دوستانی یافتم همه از دیار روشنایی، همه از تبار باران... می دانید، من همیشه خوشبخت بود ه ام با خودم می گویم: چه خوشبختی ای بالاتر از بودن و فرصت زندگی داشتن؟ من همیشه گفته ام زندگی زیباست حتی در بیمارستان، حتی در بهشت زهرا! نخندید! باور کنید من گاه در بهشت زهرا بیشتر زندگی را بوییده ام تا در شهر! آری زندگی را دوست دارم، همانطور که هست! راستی چرا ما اینقدر می خواهیم آن را عوض کنیم؟ به گفته ی سهراب که:
و نخواهیم که مگس از سر انگشت طبیعت برود
و نخواهیم که پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم که اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
دوستی بزرگ از جنس آب شیرین می گفت: ما ایده آلیستها همیشه ناراضی هستیم! دکتر شریعتی هم می گوید: ایده آلیست همواره گرسنه است و رآلیست از سیری مسموم می شود... راستش، از ایده آلیست بودن، به تازگی سرد شده ام. می خواهم دنیا را همینگونه، بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم. مدتهاست دلم می خواهد راهبه شوم! ولی نه آن راهبه ی تارک دنیا! دنیا را دوست دارم. دنیا لبریز از خوشبختی و خوشحالی و فراوانی و اهورایی لذت بردن و شادابی است. دنیا را دوست دارم چون می توانم بیاموزم و درخت روحم قد بکشد! راهبه شدن یعنی پاک بودن! پاک اندیشیدن! پاک نگاه کردن! پاک دوست داشتن! راهبه شدن یعنی زیبایی های زندگی را برای آنها که دلشان در بیمارستان تاریک بد باوری و کج داوری بستری شده، از نو تفسیر کردن! بعضی ها از من می پرسند: ملیکا یعنی چی؟ و من می گویم یعنی: پادشاه. و راهبه شدن یعنی پادشه خوبی ها!
آری سهراب جان! چه زیبا گفته ای:
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب پنجره ی عادت از یاد من و تو برود
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است
و من تعجب می کنم وقتی چاووشی می خواند:...آآ! دقیق جمله اش را به یاد ندارم. تو این مفهوم که: " زندگی چی داشته که من ندیدم؟! "وقتی داشتم این موزیک غمگین را گوش می کردم، یکدفعه خنده ام گرفت! گفتم: آقای چاووشی اگر من 115 سال عمر کنم و بخواهم فقط لیستی از زیبایی های زندگی تهیه کنم، عمرم کفاف نخواهد داد! همین نوشتن! خواندن! آموختن.. بهتر و بهتر شدن! خودش بهشت است!

بهشت را باید داشت
بهشت را باید دید
بهشت در جلوی چشم من و توست
در لبخند معصوم کبوتر
در تپش قلب درخت
در لولیدن کرم، پشت برگ حسن یوسف
در نگاه نگران مادر
در دستان زحمت کشیده ی پدر
بهشت همین جاست
خانه ی من
خانه ی تو
دنیا بهشت است
بهشت را باید ساخت...
...
تو می آیی،
می دانم که می آیی....
تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم، خوب فهمیدم...
تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم، سیر نوشیدم
تو می آیی.... می دانم که می آیی
و بر ابهام یک بودن، نگین آبی احساس می بندی
و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی،
مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی
تو می آیی... خوب می دانم
که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید
میان قاصدک هایی که از من تا بی نهایت! دور می شد...
تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه، شبیه دختری از جنس یک پرواز
میان گرمی دستان پر مهرت دوباره، باز می گیری...
تو می آیی، می دانم، خوب می دانم که می آیی
و من را ، در حریم امن چشمانت، به آرامش
به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس! می رسانی...
تو می آیی!
خوب می دانم...
که می آیی....
...
چه خوب است که با تشویق اوج بگیریم...
ولی با تکذیب سقوط نکنیم...
و از مخالف نترسیم...
زیرا پدر آسمانی که کامل و مطلق است نیز مخالف دارد...

سحرگاه بیدار میشوم؛ با خود میگویم که خواب بس است و "روز از نو ، روزی از نو".
نفسهای عمیق میکشم. خدا را شکر میگویم؛ با خود میگویم:
"خداوندا مرا همین عزت بس که بنده توانمند تو هستم"
"خداوندا مرا همین عزت بس که تو خدای من هستی"
"خداوندا تو همانگونهای که دوستت دارم؛ مرا چنان قرار ده که تو دوست داری"
حالا نوبت دعاست:
دعای خیر برای همگان.
فرهنگ انقباض را دور ریخته و به جای آن به فرهنگ انبساط روی میآورم.
از دیدن گلی لذت میبرم؛ نعمات را شکر میکنم.
ارتباط خود را با خودم، با طبیعت و با دیگران بازنگری و پالایش میکنم.
به صدای گنچشکها و نهر آبی گوش میدهم.
بخشش را پیشه میکنم و هر که را باعث رنجم شده، امروز میبخشم؛
او را رها میکنم تا خود آزاد شوم.
میاندیشم که روزی دیگر، از راه رسید تا مرا به ژرفای زندگی با حرکت و جوشش ببرد
و زندگی میکنم،
زندگی میکنم بدون قید و شرط؛ "زندگی بدون قید و شرط" .
دوستان خود را بیاد میآورم؛ دوستان من عبارتند از:
اعتماد به نفس، مهر، محبت، صفا، صداقت، پاکی، ایمان، صبر، شجاعت،
استقامت، خنده، خوشرویی، خوشخلقی، آرامش، بخشش،
بخشش یک دعای خیر که روانه ی راه هر انسانی، چه آشنا چه به ظاهر غریبه میکنم؛
این دعای خیر جزء عادات روزانه من است
میدانم که دشمنان من کدامند:
کینه ،عداوت، رنجش، بیعدالتی، ظلم ، ستم، دروغ، غیبت، ایرادگیری، نفرت و انزجار،
و یا دیدن اینکه دیگری به مجازات اعمالش برسد
مواردی که به نام دشمن از آن یاد کردم،
میدانم همگی فرسایش جسم و روحم را به همراه دارند.
من پیام آن بزرگ مرد را در دل تکرار میکنم و با خود میگویم:
"همه چیز در توست، درد در توست؛ درمان هم در توست"
پس از خودت بخواه نه دیگران...
ای انسان تو مسئول هستی؛ پس توقع برای چیست؟

فردا ١۴ دی ماه ١٣٨٩... خورشید گرفتگی یا کسوف، پدیده ی زیبا و همیشه در طول تاریخ خارق العاده برای بشر را شاهد خواهیم بود. این واقعه ی جالب از ساعت ١١:٢٠ قبل از نیمروز شروع می شود و در ساعت ١٢:۵٠به اوج خود می رسد و در تهران هم قابل دیدن است. موارد ایمنی برای تماشای آن را حتماً رعایت فرمایید. به هیچ وجه بدون تجهیزات، مستقیم به خورشید نگاه نفرمایید. عینک آفتابی بر عکس تصور عامه، مناسب که نیست خطرناک تر هم هست زیرا مردمک چشم در زمان استفاده از عینک آفتانی باز تر می شود و بیشتر در معرض آسیب دیدن از اشعه ی مضر خورشید می باشد. پیشنهاد می شود به مراکز نجوم که در این روز این امکانات را برای مردم فراهم می نمایند مراجعه فرمایید. مانند: مرکز نجوم در تهران، زعفرانیه و دیگری در خیابان نیاوران و ... البته ما مرکز نجوم در کرج و بومهن هم داریم تا جایی که من اطلاع دارم.
در ضمن می توانید از شیشه هایی که جوش کاران برای حفاظت از چشمشان استفاده می کنند، شما هم استفاده فرمایید. آنها را می توانید از مغازه هایی که ابزار صنعتی می فروشند، بخرید. بهتر است شماره ی ١٢ را بخرید. اگر نبود دو تا شماره ی ٧ تهیه فرمایید و روی هم قرار دهید.
امیدوارم تماشای این پدیده ی زیبا را از دست ندهید.
لذت زندگی استفاده کردن از همین فرصتهاست .
...
هر چند ما اینجا در تهران، هنوز رنگ سپید و پاک برف را ندیدیم حتی در کوهستان! ولی چوب اسکی هاتون رو برق بیندازید...کرامپون ها تون رو آماده کنید... ایمان دارم به زودی برف دلنشینی خواهد بارید! چرا که نه؟! دلم لک زده برای آدم برفی درست کردن!! یک آدم برفی خندان با چشمانی به درشتی دکمه ی بزرگ مشکی و بینی ای از جنس هویج و شال و کلاه قرضی! البته در این عکس ابتکار سطل به جای شال و کلاه را مشاهده می فرمایید!!!

با انتخاب این تصویر، ملیکا کوچک شما، می خواهد بگوید که در سال جدید میلادی:
اگر حواستان به تک تک دقیقه های زندگی تان باشد، تمام دقایق را زندگی کرده اید!
...
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده میشد:
"من کور هستم لطفا کمک کنید."
روزنامهنگار خلاقی از کنار او میگذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز، روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت. از او پرسید که بر روی تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: "چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم" و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی خوانده میشد: "امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آن را ببینم."
داستان قورباغه ها
frogs
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs..... Who arranged a running competition
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک
تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه بدهند .
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
The race began ....
و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند ..
You heard statements such as:
شما می توانستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
'Oh, WAY too difficult !!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'
'They will NEVER make it to the top .'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'
or :
یا :
'Not a chance that they will succeed.. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'
The tiny frogs began collapsing. One by one ....
قورباغه های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher ....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
More tiny frogs got tired and gave up ....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher ....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
This one wouldn't give up !
این یکی نمی خواست منصرف بشه !
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it ?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal ?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
It turned out ....
و مشخص شد که ...
That the winner was DEAF !!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have .
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندهید... چون آنها زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما را ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون را دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خوانید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذارد.
Therefore:
پس :
ALWAYS be....
همیشه ....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید !
And above all :
و بالاتر از آن
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید، کر بشوید !
Always think:
و هیشه باور داشته باشید :
God and I can do this !
من همراه خدای خودم همه کار می توانم انجام بدهم
...
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.
سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!
...
چهار تا دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به پارتی و خوش گذرونی رفته بودندو هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند٬
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به این صورت که
سر و روشون رو کثیف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند٬ سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یکراست به پیش استاد رفتند٬
مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه
و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش
و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار
آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به امر شریف خر زنی مشغول میشن
و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!
استاد عنوان میکنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن
این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها بدلیل داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول میکنند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود؛
.
.
.
.
دو ) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸نمره
الف) لاستیک سمت راست جلو
ب) لاستیک سمت چپ جلو
ج) لاستیک سمت راست عقب
د) لاستیک سمت چپ عقب
در یک غروب کهنه و بی رونق و تار
در حسرت یک پنجره تا روشنایی
در جست و جوی روزنی سوی رهایی
در آرزوی فرصت دیدار «انسان»
زین میکنم من توسن اندیشهام را هر سو شتابا ن....
در زیر چتر آسمان هر جا که پویم
جز درد و اندوه و ستم چیزی به جا نیست.
در چار سوی این رباط کهنه گویی
مردی و رادی و وفا فرمانروا نیست.
دژخیم ایام با داس خون آ لودهی درنده خویی
در کار بیداد و جنون ترکتازیست
پندار آدم،
پندار ظلم و پیشهاش ویرانه سازیست.
تن خسته از اندیشههای زندگی سوز
در آرزوی دیدن روزی دل افروز
در حسرت دیدار انسان
آن سان که باید، آن سان که شاید؛
یکبار دیگر کافور غم از جسم و جانم میتکانم
دل را ز چنگ ناامیدی میرهانم
پژواک فریادم هوا را میشکافد:
" آخر کجایی روشنایی؟"
ناگه به یکبار؛
از لابه لای ابرهای سرد و غمبار،
گل میکند خورشید زر تار
با رنگهای روشن و شاد
در چهرهی پاک ابر مردی امرداد
مردی که از ژرفای تاریکی درخشید
جوشید و کوشید
مردی که بنیان ستم زیر و زبر کرد؛
چون جویباری نرم و آرام،
بانگ نوای مهر خیزش
در گوشهایم مینشیند:
"کورش منم شاه جهان - شاه پیمبر
کورش منم کشور رهان دادگستر
آزادهای پویای راه روشنایی
دلبستهی آیین مهر و پارسایی
در گرم گرم ظلم و تاراج،
در روزگار برده داری،
آنگه که دد خویان خونریز، با سرفرازی
فرزند آدم را به آتش میکشیدند،
مست جنون و شهوت و خون
گوش و زبانش میبریدند،
هر جا که رفتم، هر جا که بودم،
از چهر گیتی ننگ دژ خویی زدودم
من مهر را در سینهی هستی نشاندم
مهر گیای من در این دنیای تاریک
از ژرفنای دشمنیها سر بر آورد
از آن هزاران بوتهی زرینه رویید
هر بوته گل کرد
در روزگارانی که هر کشورگشایی
شهر و دیار مردمان ویرانه می کرد،
روزی که بوتیمار اندوه
در هر سرایی لانه میکرد،
هر جا رسیدم،
ویرانهها را سر به سر آباد کردم
در سایهی تدبیر و رایم
گسترده شد گیتی همه در زیر پایم
آشور و ماد و بابل و لیدی سرایم
من رامش و مهر و خرد بنیاد کردم
در باور من،
انسان نماد راستینی از خدا بود
بر هستی و بر جان خود فرمانروا بود
آزادگی گنجینهای بس پر بها بود
پس بندهای برده داری را بریدم
وان بندگان از بند غم آزاد کردم
آنگه به آرام،
هر کس به فرمان خدای خویش خرسند
هر کس بر آیین و مرام خویش پابند
من مردمان سوته دل را شاد کردم
آوای کورش،
آن دلنشین چاووش جانبخش رهایی،
پیک سرور و روشنایی،
بر بالهای باد شبگرد تا بیکرانها میشتابد
شب سایههای مبهمی پاشیده بر دشت
بر جلگهی پارس
روی کهن آرامگاهی ساکت و سرد
سر می نهم بر سنگهای گور خاموش
از بغض سنگینی دل و جانم لبالب
زان سوی تاریکی به ناگاه
با بالهای نورباران، تندیس کورش رخ مینماید
اشکم به روی گونهها میغلتد آرام
فریاد خاموشی درونم میخروشد:
کای برترین آزاده، ای ماناترین مرد
اینک تو بنگر، بر سرنوشت تیره و غمبار انسان
شاید ندانی سفرهی چرکین دنیا
امروز هم پا تا به سر رنگین ننگ است
شاید ندانی سینهی گستردهی خاک،
امروز هم بازیچهی آشوب و جنگ است
حالا نژاد و رنگ حرفی تازه دارد
حالا سر بازار آدم میفروشند!
آزادی و آزادگی افسانه گشته
ای برترین آزاده ای ماناتر ین مرد
ناگه غریو همسرایان شبانه
پژواک فریاد مرا در میرباید
گویی زمین و آسمان سر داده با درد
بر بالهای باد شبگرد این نالهی سرد:
آخر کجایی روشنایی؟! آخر کجایی روشنایی؟!
هما ارژنگی
...
آیا تا به حال اندیشیده اید دلیل احترام گذاشتن به قهرمانان ملی و اسطور ه ها
چیست؟
آنان نسبت به افراد دیگر هم عصر خود بیشتر به ملت و مردم، وطن ،
قوم یا نژاد خود وفادار بود ه اند و تعصب داشته اند. و در راه این وفاداری
ایثار نمود ه و جان و زندگی خود را فدا کرده اند.
اگر شما نتوانید به همسر و همراه خودتان در زندگی وفادار بمانید آیا می توانید
قابل احترام باشید؟
داشتن یک ازدواج پیروز و یک خانواده ی سالم مستلزم تعهد و وفاداری است. وفاداری و تعهد ویتامین روح است. به روح و روان همسرتان ویتامین برسانید
نه ویروس...
به نظر شما چرا در جامعه ای که این همه دم از معنویات می زنند، آمار طلاق
تا این حد بالاست و و این درصد بالا روز به روز هم در حال افزایش
است؟!! به راستی چرا؟
یکی از اساتید بزرگ می فرمودند: اخلاق در جامعه ی ما افول کرده است.
چرا؟!!
به کجا می رویم چنین شتابان؟
...یکی از امتیازات بزرگ انسان بودن این
است که می توانیم خودمان تعیین کنیم که از
چه چیزی رنج یا لذت ببریم. به عنوان مثال
کسی که دست به اعتصاب غذا می زند،
رنجی جسمانی را تحمل می کند و حتی
ممکن است از کار خود لذت ببرد، زیرا
اعتقاد دارد که با جلب توجه جهانیان به
هدف ارزشمند خود، نتایج مثبتی به دست
می آورد. همه ی ما دارای این حق
انتخاب هستیم. رنج بکشیم یا لذت ببریم؟
چیزهایی که آنها را باعث رنج و یا مایه ی
لذت می دانید، سرنوشت شما را شکل
می دهد. برای خلاصی از رنج و کسب لذت،
هر کسی الگوی رفتاری خاصی را
فراگرفته و از آن استفاده می کند. بعضی ها
به الکل،مواد مخدرو پر خوری پناه می برند
و یا با دشنام و اهانت دیگران را
می آزارند... بعضی دیگر از ورزش،
یادگیری، گفتگو، نوشتن، هنر، کمک به
دیگران و یا ایجاد دگرگونیها کسب لذت
می کنند. الگوی رفتاری شما برای فرار از
رنج و کسب لذت چیست؟
رمز موفقیت این است که یاد بگیریم از
نیروی رنج و لذت به نفع خود استفده کنیم!
...
گذشت زمان، نعمت بزرگی است از نعمات پدر آسمانیمان. باید خوشحال باشیم که زمان می گذرد ... محک می زند و غربال می کند.
برای کسانی که گاه از سر بیکاری عاشق می شوند و بی گاه از سر بی خیالی فارغ... زمان محک خوبیست برای غربالگری...
کجایی ای کودک معصوم دیروز؟
یه گرگ در لباس بره ی امروز!
...خودم گفتم یه راه رفتنی هست
خودم گفتم ولی باور نکردم
....
کسی که رفتن رو باور نداره
اگر مرد سفر باشه نمی ره
.....
کجایی ای کودک معصوم دیروز؟
یه گرگ در لباس بره ی امروز!
...
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستهای تو را گم کردم که پایان من اینجا شد؟
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم؟
که هر شب حرم دستهای تو را به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگی های من، تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازمن دوری!
تظاهر میکنم هستی!
تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست، فقط تصویر میبینم
یه حسی از تو در من هست
که میدانم تو را دارم
واسه برگشتن تو هرشب درها را باز میگذارم . . .
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستهای تو را گم کردم که پایان من اینجا شد؟
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم؟
که هر شب حرم دستهای تو را به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگی های من، تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازمن دوری!
تظاهر میکنم هستی!
...